فرجامد
- يعنى به آخر آورد و بنهايت رساند .
[ 1 ] مثالش ناصرخسرو فرمايد :
بيت « 1 »
ليكن فلكت همى بفرجامد * فرجام نگر كه فتنه بر جامى
فسوسد
- يعنى سخره و لاغ مىكند . مثالش فردوسى گويد :
بيت « 1 »
رخش بر مه و خور فسوسد همى * پرى خاكپايش ببوسد همى
فرخنجد
- [ به وزن برسنجد ] يعنى ادب كند . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 1 »
چو گاويست خصمش براى ادب * نفر هنجد او را مگر غاوشنگ
- - معنى غاوشنگ پيشتر گذشت - - [ 2 ] .
فلخود
- [ به لام و خاى معجمه . به وزن فرمود ] در تحفه كسى باشد كه دانه از پنبه جدا كند و در نسخهء وفائى بمعنى فخميد آمده و شمس فخرى بمعنى دانهء پنبه آورده و گفته :
بيت
خصمش بفنودست بدين زخرف دنيى * خرسند شود گاو بگنجالهء فلخود
و اين بيت بمعنى اول نيز مناسبتى دارد .
مع الراء
فرسنگسار
- سنگچينى بود كه بر سر راهها براى نشان راه كنند . و در تحفه ميلى باشد كه براى نشان فرسنگ ساخته باشند و آن را دروازهء هزارگام نيز گويند . مثال استاد لبيبى گويد :
شعر « 2 »
نيابى در جهان بىمهر يارى * نه فرسنگى و « 3 » نه فرسنگسارى
فر
- شكوه و سنگ باشد . مثالش ملا جامى گويد :
بيت « 1 »
دلت خرم « 4 » لبت پرخنده بادا * ز فرت بخت ما فرخنده بادا
و بمعنى نور نيز به نظر رسيده و در فرهنگ بمعنى سيلاب نيز آمده [ 3 ] .
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كلمه از « ن » است .
( 3 ) - واو از « غ » و « ب » است .
( 4 ) - « الف » « س » : خورم ( و اين ضبط نيز صحيح است ) .
( 1 ) برهان ندارد .
( 2 ) در برهان معنى دريغ و تأسف و حسرت خورد و از راه بيرون شود و بيراهى كند نيز دارد ( ذيل مصدر فسوسيدن ) .
( 3 ) در برهان بمعنى برازش و برازندگى و زيبا و زيبائى و زيبندگى و بمعنى مطلق پر اعم از پر مرغ خانگى و غيره و بضم اول بمعنى كتابخانهء يهودان نيز هست .