شد . مثالش استاد رودكى گويد « 1 » :
بيت « 1 »
بفنود تنم بردرم و آب و زمين * دل بر خرد و علم و بدانش بفنود
و بمعنى آرام گرفت نيز آمده و ديگر شخصى را گويند كه در گفتار يا در كردار توقف كند و سخن را سبك نتواند گفت . [ 1 ] .
فليذ
- [ به وزن كليد ] چيزى در جائى فرو سپوختن و فروبردن بعنف باشد تا ريش شود [ 2 ] .
فلخميذ
- [ به خاى معجمه . به وزن پروريد ] يعنى پنبه را حلاجى كرد و فرخميد نيز گويند .
فيريد
- [ بعد از ياى اول راى مهمله . به وزن ريزيد ] يعنى پر نعمت شد و افسوس و استهزاء كرد [ 3 ] . مثالش حكيم سوزنى گويد :
بيت
بسيار لطف كرد همه كس به حق وى * تا كنده بفيريد و برآورد سر از ناز
فرجد
- [ به وزن سرمد ] جد اعلى را گويند .
مثالش حكيم سنائى گويد :
بيت « 1 »
داشت با فرجدش دهى روزى * در سر اين فضول دهقانى
و « 2 » اميرخسرو نيز « 2 » گويد : [ بيت ]
نور جد از چهرهء او تافته * فرجد از فرجد خود يافته
فرسود
- يعنى كهنه گشت و از هم ريخته شد .
مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
آردكنان بسكه بفرسود و كاست * ريش تو پر گرد از آن آسياست
فارد
- [ بكسر راى مهمله ] نام بازيى از بازيهاى نرد . و بمعنى تنها و گاو كوهى عربيست .
بمعنى اول و دوم حكيم خاقانى گويد :
بيت
زين خانهء دو تائى اندر سه تا انامل * من فارد جهانم ويشان زياد منكر
و « 3 » به دو معنى اخير - بدال مهمله - . باشد [ 4 ] .
فاژد
- [ به زاى فارسى . به وزن نازد ] يعنى خميازه كشد . مثالش منجيك « 4 » فرمايد :
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - از « ب » است .
( 3 ) - تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه آورده است .
( 4 ) - اين شعر از لبيبى است . ( رجوع بكتاب گنج بازيافتهء نگارنده شود ) .
( 1 ) در برهانست كه معنى ناله و زارى هم دارد و قنود نيز به اين معنى است .
( 2 ) در برهان ماضى فليدن نيز دانسته شده است بمعنى بددل شدن و بد كردن .
( 3 ) در برهان معنى خراميدن نيز دارد :
( 4 ) فارذ و فارد .