تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 959

مساهمون:

ص٩٥٩
شد . مثالش استاد رودكى گويد « 1 » : بيت « 1 »
بفنود تنم بردرم و آب و زمين * دل بر خرد و علم و بدانش بفنود
و بمعنى آرام گرفت نيز آمده و ديگر شخصى را گويند كه در گفتار يا در كردار توقف كند و سخن را سبك نتواند گفت . [ 1 ] .

فليذ

- [ به وزن كليد ] چيزى در جائى فرو سپوختن و فروبردن بعنف باشد تا ريش شود [ 2 ] .

فلخميذ

- [ به خاى معجمه . به وزن پروريد ] يعنى پنبه را حلاجى كرد و فرخميد نيز گويند .

فيريد

- [ بعد از ياى اول راى مهمله . به وزن ريزيد ] يعنى پر نعمت شد و افسوس و استهزاء كرد [ 3 ] . مثالش حكيم سوزنى گويد : بيت
بسيار لطف كرد همه كس به حق وى * تا كنده بفيريد و برآورد سر از ناز

فرجد

- [ به وزن سرمد ] جد اعلى را گويند . مثالش حكيم سنائى گويد : بيت « 1 »
داشت با فرجدش دهى روزى * در سر اين فضول دهقانى
و « 2 » اميرخسرو نيز « 2 » گويد : [ بيت ]
نور جد از چهرهء او تافته * فرجد از فرجد خود يافته

فرسود

- يعنى كهنه گشت و از هم ريخته شد . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت
آردكنان بس‌كه بفرسود و كاست * ريش تو پر گرد از آن آسياست

فارد

- [ بكسر راى مهمله ] نام بازيى از بازيهاى نرد . و بمعنى تنها و گاو كوهى عربيست . بمعنى اول و دوم حكيم خاقانى گويد : بيت
زين خانهء دو تائى اندر سه تا انامل * من فارد جهانم ويشان زياد منكر
و « 3 » به دو معنى اخير - بدال مهمله - . باشد [ 4 ] .

فاژد

- [ به زاى فارسى . به وزن نازد ] يعنى خميازه كشد . مثالش منجيك « 4 » فرمايد :
هامش
( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - از « ب » است . ( 3 ) - تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه آورده است . ( 4 ) - اين شعر از لبيبى است . ( رجوع بكتاب گنج بازيافتهء نگارنده شود ) .
( 1 ) در برهانست كه معنى ناله و زارى هم دارد و قنود نيز به اين معنى است . ( 2 ) در برهان ماضى فليدن نيز دانسته شده است بمعنى بددل شدن و بد كردن . ( 3 ) در برهان معنى خراميدن نيز دارد : ( 4 ) فارذ و فارد .