شعر « 1 »
تا به تبريزم دو چيزم حاصل است . * نيم نان و آب مهران رود و « 1 » بس
و نيز نام مردى صاحب كمال [ 1 ] . مثالش شاعر گويد :
بيت
گرچه شيبان در عرب بود از اميران معتبر * ورچه مهران در عجم بود از بزرگان منتخب
موقان
- نام شهريست كه دشت آن را صفت كردهاند از بس نزهت و صفا [ 2 ] . مثالش سلمان گويد :
بيت
بهارخانهء چين عرصهء گلستانست * مگو بهار مغانش كه دشت موقانست
ميدان
- [ بفتح ] آوندى يعنى ظرفى كه در آن شراب « 2 » كنند . مثالش هم او [ 3 ] فرمايد :
شعر « 1 »
نقره خنگ صبح را در تاخت سلطان ختن * ساقيا گلگون كميتت را بميدان در فكن
و بمعنى صحرا و فضا عربيست « 3 » و به اين معنى - بكسر ميم - نيز مسموع شد * [ 4 ] .
مابون
- [ بضم باء ] بمعنى حيز باشد [ 5 ] .
مثالش شمس فخرى گويد :
شعر « 1 »
بلفظ يكسون همواره تا بود يكسان * هماره تا كه حميت نيايد از مابون
اين لغت را شمس فخرى و اكثر مؤلفان بفرس آوردهاند اما بعد از تحقيق ظاهر شد كه عربيست .
مازريون
- داروئيست كه براى استسقا مجربست . مثالش ناصرخسرو گويد :
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است .
( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) و نام پادشاهى هم بوده است ( برهان ) .
( 2 ) موغان . مغان ، شهرى به آذربايجان . ( برهان ) .
( 3 ) يعنى : سلمان .
( 4 ) و بكسر اول امر بدانستن باشد يعنى بدان . ( برهان ) .
( 5 ) نام علتى است و مخنث و پشتپايى را هم مىگويند ، در عربى نيز همين معنى دارد چه مفعول ابنه است . . . ( برهان ) .