مع الذال
فرسد
- [ به راء و سين مهملتين به وزن بخشد ] يعنى فرسايد . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 1 »
چنان باد تا حشر لبس بقايت * كه دست فنا دامنش را نفرسد
فرود
- بمعنى زير باشد ضد بالا . مثالش حكيم انورى گويد :
شعر « 2 »
وصف آن ديگران همى نكنم * گر فرودند ور بر از خورشيد
و در نسخهء ميرزا بمعنى فريفته . و نام برادر كيخسرو كه از دختر پيران ويسه بود آمده و « 1 » به اين معنى و معنى اول خاقانى گويد :
شعر « 2 »
گريست ديدهء كيخسرو و ز تخت كيانى * فرود شد كه روان از تن فرود برآمد
و در فرهنگ - بفتح فاء - بمعنى نشيب و فريبنده و بمعنى غره و بمعنى چوب زيرين چهار چوبهء در آورده و - بضم فاء « 1 » - بمعنى برشته و بريان آورده [ 1 ] مثال اين معنى سوزنى گويد :
بيت « 1 »
عنا و رنج تو در دل نهفته نتوان داشت * چنان كه نتوان خورشيد را به گل اندود
اگرچه زين غم و زين رنج و « 1 » درد ناگذران * دلت بر آتش حسرت كباب گشت و فرود
فزويد
- [ بفتح فا و ياى حطى و ضم زاى تازى ] يعنى بالد و زياده شود [ 2 ] چنان كه « 3 » مولوى گويد :
شعر
كسى كه همره ساقيست چون بود هشيار * چرا نباشد كمتر چرا نيفزويد
بسوى مريم آيد دوانه گر عيسى است * و گر خر است بهل تا گميز خر بويد
فلاد
- [ به لام . به وزن فساد ] بيهوده باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
بجز ثناى تو باشد حديث جمله فلاد * بجز دعاى تو باشد سخن همه هذيان
فنود
- [ بنون . به وزن زدود ] يعنى فريفته و غره
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كلمه از « ن » است .
( 3 ) - اصل : چنانچه .
( 1 ) در برهان فرود [ به وزن ابجد ] معنى چوب پس در خانه دارد . رجوع به فروده و فدوند شود . پژاوند و فراوند و فرادر و فردر و فروده نيز به اين معنى است .
( 1 ) برهان ندارد .