مبشل
- [ بشين معجمه به وزن مشعل ] يعنى در مياويز و مچسب و آن نهى است از بشليدن .
مثالش ناصرخسرو گويد :
بيت
تن خانهء جان تست يكچندى * يك مشت گلست تن در آن مبشل
منبل
- [ به نون و باى موحده . به وزن صندل ] بداعتقاد باشد گويند او را منبلم يعنى اعتقاد به او ندارم كذا فى المؤيد و بمعنى كاهل نيز آمده چنان كه « 1 » شاه ناصرخسرو گويد :
بيت
چو كاهلان همه خوردى و چيز نلفغدى * كنون ببايد بىتوشه رفتن اى منبل
و « 2 » بر آن گدايان مبرم كه از غايت كاهلى بر بازو و اعضاى خود زخمها زنند نيز اطلاق كنند [ 1 ] چنان كه « 1 » خلاق المعانى گويد :
[ بيت ]
بر سينه نقش كنده چو عيار پيشگان * پر زخم بازوى تو چو بازى منبل است *
مبشول
- [ بباى تازى و سكون شين معجمه .
به وزن مقبول ] يعنى بر هم زده و پريشان مشو و مكن .
مثالش عطار گويد :
بيت
ترك اين گير و مرا مبشول هيچ * تا ز آه من نيابى پيچ پيچ
و ديگر نهى است از ديدن و دانستن و كارگزارى كردن .
مالامال
- بمعنى پرو برابر پيمانه باشد .
مثالش مولانا اميدى فرمايد :
بيت
بر كنار جويبارش كان بود انهار خلد * جام مالامال در كف ساقيان نازنين
و مالال نيز گويند [ 2 ] .
مقيل
- [ بضم ميم و كسر قاف ] هفت دانهء روز عاشورا . كذا فى تحفة السعادة . اما شيخ احمد اطعمه - بفتح قاف - آورده و با طفيل و سيل قافيه كرده و گفته :
شعر « 3 »
شكم ز لقمهء آلوده پر مكن چو مقيل * كه گردهء مه و مهرت شود بسفره طفيل
هامش
( 1 ) - اصل : چنانچه .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 1 ) معنى اخير در برهان نيست . ( شاخ شانه كش . كنكر ) .
( 2 ) برهان ندارد هر دو صورت را . ( لبريز . لبالب . لمالم ) .