مرغول
- آن زلف كه شاخ بر شاخ راست كنند و بعد از آن پيچند . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر « 1 »
چند باشى براى شهوت و حرص * پاى بسته بطرهء مرغول
و مولانا هاتفى نيز فرمايد « 2 » :
بيت
مرغول بنفشه او دهد تاب * رخسار سمن ازو برد آب .
و بمعنى تحرير و پيچش نغمه نيز آيد . مثالش قاسم انوار فرمايد :
شعر « 1 »
خداى را كه ز واعظ سؤال فرمايند * كه با كراهت الحان چرا كند مرغول
و در فرهنگ بمعنى پيچ و تاب آمده مطلقا [ 1 ] .
مزمل
- [ بضم ميم و فتح زاء و كسر ميم مشدد ] لولهاى « 3 » كه بر آب انبار و امثال آن وضع كنند كه چون آن را بكشند آب روان شود .
مثالش حكيم ازرقى گويد :
بيت
آن گردش مزمل زرين شگفت را * آبى ز روشنى چو روان اندر آن روان
مكل
- [ بفتح ميم و كسر كاف ] كرم دراز باشد كه در آب بود و چون در گلو بگيرد خون مىمكد و بزرگ مىشود چنان كه « 4 » بيم هلاك باشد و آن را زالو نيز گويند . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 1 »
دشمن پادشاه عادل دل * باد دايم بتيغ غم بسمل
در مجارى حلق او گشته * آب خونخوار و جان ستان چو مكل
مندل
- خط عزيمت خوان باشد [ 2 ] . مثالش هم او [ 3 ] گويد :
شعر « 1 »
كرد تسخير انس و جن و پرى * بىعنا و نشستن مندل
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - اين جمله و شعر بعد آن از « ك » است .
( 3 ) - « س » : و لوله .
( 4 ) - اصل : چنانچه .
( 1 ) در برهان معنى عيش و نشاط و خرمى هم دارد .
( 2 ) مندله .
( 3 ) يعنى : شمس فخرى .