تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1337

مساهمون:

ص١٣٣٧
بيت
گه مقامرى ادناى بندگانش نهند * عقود لعل و لآلى بوجه دستى منگ
و در نسخهء ميرزا بمعنى شكستن اندام و دزد [ 1 ] نيز آمده و در ادات الفضلاء بمعنى فاژه نيز آمده كه خيمازه باشد . و در تحفه منگ و منگك بمعنى لاف و قمار آمده و در زفانگويا - بضم ميم - غله‌اى باشد خردتر از ماش و سياه باشد . مثالش ناصر خسرو گويد : بيت
بخوشه در از بهر بيرون شدن * چنان جمله « 1 » شد ماش و منگ و نخود
و در صيدنهء ابى ريحان بيرونى منگ [ بضم ] نوعيست از حبوب كه چون خورده شود عقل خورنده مختل شود و مست گردد و آن را در معاجين به كار برند و دانهء آن به لون سرخ باشد و به نانخواه مشابهت دارد اما از آن بزرگتر باشد . و در فرهنگ مسطورست كه درخت بزر البنج باشد و - بزر البنج را تخم منگ گويند [ 2 ] چنان كه غضايرى « 2 » گويد : بيت
جز جز كند چو جزد « 3 » همه روز تا بشب * مانند تخم منگ بود مايهء صداع
و بمعنى مگس عسل نيز باشد [ 3 ] در فرهنگ و مثالش اين بيت منصور شيرازى آورده : شعر « 4 »
زاد از من فضيلت و دانش * چون شكر از نى و عسل از منگ
و منج معرب آنست . و - بكسر ميم - بمعنى گنگ باشد يعنى ممر آب كه كوزه‌گران سازند [ 4 ] .

مهرگان بزرگ

- نيز نام نوائيست و لحنى .

مشتاسنگ

- سنگ فلاخن را گويند و
هامش
( 1 ) - « س » « ك » : حمله . ( 2 ) - « س » : عضايرى . ( 3 ) - « ك » : جزه . ( 4 ) - « س » ندارد .
( 1 ) درين معنى شنگ است يا تصحيف‌خوانى مشنگ ( از حاشيهء برهان ) . ( 2 ) منگ ، تخم گياه بنگ يا دانهء كتب ( كنف است ) . ( 3 ) منج . ( 4 ) در قزوين نيز هنوز متداول است آنچه در تهران تنبوشه گويند اما بضم اول .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1337 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )