بمعنى سنگ بزرگ كه در ميان آن جاى دست كرده باشند كه بمشت « 1 » آن را گيرند نيز به نظر رسيده . مثال على شطرنجى گويد و هر دو معنى از اين بيت مىتوان فهميد :
بيت
تيغ خوش تر ز طعنهء دشمن * مشت بهتر بسى ز مشتاسنگ
مانگ
- [ به وزن بانگ ] ماهرا گويند . و در زفانگويا بمعنى آفتاب نيز به نظر رسيده اما ظاهرا معنى اول اصحست چنان كه سراج الدين راجى گويد :
بيت
نتابد پيش مهر روى او مانگ * كه از شش دانگ حسن اوست يك دانگ
و حكيم عنصرى گويد :
شعر « 2 »
ز گرمى بر آن كوكبه بانگ زد * كه آن بانگ تب لرزه بر مانگ زد
مشگ
- [ بفتح ميم ] پوست گوسفندى كه درست كنده باشند كه آب و غيره در آن كنند . مثال ظهير گويد :
بيت
مائيم و آب ديده كه سقاى كوى او * صد مشك ازين متاع بيك تاى نان دهد
و غير دباغت كرده نيز باشد « 3 » چنان كه بسحاق اطعمه گويد از زبان روغن :
بيت « 4 »
مدتى در مشگ مىبودم ببند * زنده مىبودم ببوى گوسپند *
و - بكسر و ضم ميم - معروف كه به عربى مسك گويند - بكسر ميم - چنان كه حكيم سنائى گويد :
بيت
مشك و پشكت يكيست تا تو همى * پارگين را ندانى از عطار
و در بعضى نسخ بجاى « پارگين » « ناك ده » باشد چه ناك بمعنى مشك مغشوش آمده و حينئذ نيز معنى ظاهرست . و - بضم ميم - چنان كه « 5 » مولانا جامى گويد : « 2 »
هامش
( 1 ) - « ك » : مشت .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) - كلمه از « ك » است .
( 5 ) - اصل : چنانچه .