فژغند
- [ به زاى فارسى و غين معجمه . به وزن فرزند ] متعفن و بدبو و پليد و چركين باشد .
مثالش شمس فخرى فرمايد :
بيت
ملك دارى ز دشمنت نايد * بوى عنبر نيايد از فژغند
و استاد عماره نيز فرمايد :
شعر « 1 »
معذورست ار با تو نسازد زنت اى غر * زان گنده دهان تو و آن بينى فژغند
و فژگند - بكاف فارسى - نيز به اين معنى است [ 1 ] .
فسرد
- [ به وزن سترد ] بمعنى شكارى باشد [ 2 ] . كذا فى الادات و بمعنى ماضى از فسردن نيز آمده .
فركند
- [ به راى مهمله و كاف تازى . به وزن فرزند ] راهگذر سيل بود كه كنده شده باشد و جاى جاى آب ايستاده . شمس فخرى گويد در تعريف اسب :
بيت
وقت سيرش چه شخ و چه دريا * پيش گامش چه كوه و چه فركند
و در تحفه بمعنى راهگذر آب آمده خواه به زمين و خواه « 2 » به ديوار [ 3 ] و متمسك به اين بيت شده :
بيت « 3 »
نه در وى آدمى را راه رفتن * نه در وى جويها را جاى فركند
فراوند
- [ به راى مهمله و واو . به وزن دماوند ] چوب پس در باشد كه فدوند و پژاوند نيز گويند [ 4 ] .
فرهمند
- [ بفتح فاء و ميم و سكون راء و هاء و نون ] خردمند و باشكوه باشد . مثالش ناصرخسرو گويد :
بيت « 3 »
فرهمندى را بدل در جاى ده * سود كى داردت شخصى فرهمند
و بمعنى نزديك نيز به نظر رسيده و مؤيد اين معنى
هامش
( 1 ) - كلمه از : « ن » است .
( 2 ) - دو كلمهء اخير از « غ » و « ن » است .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 1 ) فژغنده نيز به اين معنى است و در برهان معنى عشقه ( فرغنه ) نيز دارد .
( 2 ) اين معنى در برهان نيست .
( 3 ) در برهان معنى جوئى كه در روى زمين از جائى بجايى راه كرده باشد يا در زير زمين از چاهى بچاهى ديگر راه يافته باشد و معنى شمر و غدير آب و هر چيز از هم ريخته و پوسيده نيز دارد .
( 4 ) فردر و نيز به اين معنى است .