تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1326

مساهمون:

ص١٣٢٦
و بمعنى تأديب ضربى نيز آمده چنان كه شيخ سعدى گويد : بيت
مكافات دشمن بمالش مكن * كه بيخش برآورد بايد ز بن

مريش

- [ بفتح ميم و كسر راى مهمله ] نهى است از ريشيدن يعنى مپاش و پريشان مكن [ 1 ] چنان كه شيخ سعدى گويد : بيت
مرا خود دل دردمندست ريش * تو نيزم نمك بر جراحت مريش

ماش

- نام غله‌ايست معروف . مثالش سراج - الدين راجى گويد : بيت
از گندم و ماش و نخود صد خرمن ار باشد ترا * يك جو برنج دل دهى در ملك حق محتاج را

مشخش

- [ شين اول نيز معجمه . به وزن بنفش ] يعنى ملغز و خزيده مشو [ 1 ] . مثالش ابو شكور گويد : بيت
كه اين بهره را بر سه بهرست بخش * تو هم بر سه بخش « 1 » ايچ برتر مشخش

مروش

- [ به راى مهمله . به وزن خموش ] نهى است از روشن كردن چنان كه حكيم اسدى گويد « 1 » : بيت
بجفت كسان چشم هرگز مروش * بترس از خدا آن جهان را بكوش

ميخوش

- يعنى ترش و شيرين [ 2 ] .

ماه‌كش

- همان ماه كاشغر باشد - - كه گذشت - - [ 3 ] مثالش استاد ابو الخطير گويد : بيت « 2 »
تا رخ او غيرت خورشيد و رشك ماه شد * ماه گردون همچو ماه كش فرو « 3 » در چاه شد

مراش

- [ بكسر ميم با راى مهمله ] بمعنى قى باشد [ 4 ] .

مولش

- [ بضم ميم و كسر لام ] درنگ كردن باشد در كارها . مثالش استاد ابو شكور گويد :
هامش
( 1 ) - كلمه در « الف » در حاشيه است . ( 2 ) - كلمه از « ك » است . ( 3 ) - كلمه از « ك » و « غ » است .
( 1 ) برهان ندارد . ( 2 ) لب ترش . ( 3 ) ماه سيام - ماه نخشب - ماه مقنع - ماه مزور . ( 4 ) شكوفه . استفراغ . مرش ( برهان ) .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1326 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )