تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1323

مساهمون:

ص١٣٢٣
شعر « 1 »
ز پستان حرص آنكه شد شير مرز * نخيزد بمحشر جز انگشت گز

مع الزاء الفارسى

مژ

- [ بفتح ] از اتباع كژ ، ضدر است باشد . و در مؤيد الفضلاء مژهء چشم بود [ 1 ] و چيزى كه هوارا تيره كند از قسم ابر كه بر روى زمين باشد [ 2 ] .

مژمژ

- [ بكسر ميمين و زاى « 2 » اول نيز فارسى ] خر « 3 » مگس باشد [ 3 ] .

ماژ

- در نسخهء ابو حفص سغدى « 4 » بمعنى عشرت و سور كردن آمده [ 4 ] . مثالش لبيبى گويد : شعر
درين محنت سراى شادى و غم * كه گاهى ماژ باشد گاه ماتم

مع السين

مرس

- [ بفتح ميم و سكون راء ] نام مغى است يعنى بت‌پرستى [ 5 ] .

مس

- [ بفتح ميم ] پاى بند باشد به چيزى كه از آن نتواند خلاص شد . مثالش حكيم فردوسى فرمايد : شعر « 1 »
هنر زان ايرانيانست و بس * درآرند شير ژيان را به مس
و در جميع نسخ به اين معنى آمده اما در فرهنگ بمعنى بندى كه بر پاى نهند آورده و به همين بيت متمسك شده بمعنى بزرگ و مهتر نيز آورده [ 6 ] .

مينوس

- [ بكسر ميم و ضم نون ] نام پادشاهيست كه بدرويشى « 5 » افتاد و بغايت پريشان شد و ديگر بار بپادشاهى رسيد . مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
هامش
( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - « س » : راى . ( 3 ) - « س » : حر . ( 4 ) - بجز « غ » و « ك » : سعدى . ( 5 ) - « س » : بدرويسى .
( 1 ) درين معنى برهان بضم اول آورده است . ( 2 ) نزم . نژم . ضباب ( عربى ) . ( 3 ) و مگسى كه بر گوشت نشيند و آن را بد بوى و گنده سازد و كرم در آن افتد ( برهان ) . ( 4 ) عيش و عشرت و فراغت ( برهان ) . ( 5 ) و نيز نام ميوه‌اى هم هست ترش و ميخوش ( برهان ) . ( 6 ) مه .