بيت
نه به دستش در خم و نه بپاى اندر عطف * نه ببازو در پيچ و نه بپهلو در ماز
و در تحفه مازو « 1 » را نيز گويند . مثال اين معنى ناصرخسرو گويد :
شعر « 2 »
ور بدرويشى زكاتت « 3 » داد بايد يك درم * طبع را از ناخوشى چون ماز و مازريون كنى
ميميز
- مويز باشد . مثالش خيام گويد :
شعر « 1 »
آنان كه اسير عقل و تمييز شدند * در حسرت هست و نيست ناچيز شدند
رو بىخبرى و آب انگور گزين * كاين بيخبران بغوره ميميز شدند
كذا فى الفرهنگ ميويز نيز گويند [ 1 ] چنان كه « 4 » بسحاق اطعمه گويد :
شعر
بتعجيل آمد دوان از بوان * بسى آش ميويز با ناردان
ملماز
- [ بلام و ميم . به وزن انباز ] گونهء رنگرزان باشد كه جامه بدان زرد كنند كذا فى التحفه [ 2 ] .
ماشرز
- [ بشين « 5 » معجمه و راى مهمله . به وزن باخرز ] آلتى است آهنگران را . كذا فى المؤيد و در فرهنگ انبر باشد [ 3 ] .
مجلس افروز
- افروزندهء مجلس . و نيز نام نوائيست از نواهاى موسيقى [ 4 ] .
مغياز
- [ بغين معجمه و ياى حطى . به وزن مقدار ] شاگردانه باشد [ 5 ] .
مز
- [ بفتح ميم ] امر باشد بمزيدن كه بمعنى مكيدنست . حكيم سوزنى گويد :
شعر « 1 »
تا بود ناز و كامرانى خوش * بادهء ناز و كامرانى مز
و بمعنى مكنده نيز آمده كه اسم فاعل باشد . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد :
هامش
( 1 ) - « س » : مارو .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - « س » : ذكانت .
( 4 ) - اصل : چنانچه .
( 5 ) - « س » « الف » : شين . ( متن از « غ » و « ك » است ) .
( 1 ) اين صورت در برهان نيست . و مويز انگور خشك شده است . كشمش .
( 2 ) ملميز نيز گويند ( برهان ) .
( 3 ) كلبتان . كلبتين . ( عربى ) ماشه . ( تركى ) .
( 4 ) و شمع و كنايه از شراب انگورى ( برهان ) .
( 5 ) ميلاويه .