تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1312

مساهمون:

ص١٣١٢
ديگر از آن ريسمان شخصى ديگر « 1 » بدست گيرد و گرد ايشان مىگردد و نگذارد كه كسى بر ايشان نشيند و قرار چنان باشد كه اين شخص كه ريسمان دارد و او را خربنده مىگويند بر هر كس كه پاى خود را بزند او را بيارد و بجاى ايشان بازدارد و اين بازى را مزيده و خر « 2 » و خربنده و خربازان نيز گويند و به عربى تذبيح خوانند - بذال معجمه و باى موحده و حاى مهمله . به وزن تصريح - و به - خاى معجمه - نيز آيد [ 1 ] .

منگيد

- [ بكاف فارسى . به وزن رنجيد ] يعنى به بينى سخن گفت و بمعنى در زير لب سخن گفت نيز آمده ، مثال معنى اخير مولوى مثنوى فرمايد : بيت « 3 »
بس همى منگيد اندر زير لب * در جواب فكرتم آن بو العجب

مويد

- [ به وزن گويد ] يعنى نوحه كند . مثالش مسعود سعد گويد : بيت « 3 »
چه كمترم بوفا داشتن من از قمرى * كه از فراق بگاه سحر بمويد زار

مرود

- [ بضم ميم و راى ] مختصر امرود باشد . مثالش مولوى معنوى فرمايد « 3 » : بيت « 3 »
يقين كه بوى گل فقر از آن گلستانست * مرود هيچ‌كسى ديد بىدرخت مرود

مرورود

- نام روديست كه بر كنار مرو گذرد . مثالش زجاجى گويد : بيت
ز ناگاه در مرورودش بكشت * از آن پس كه شد روزگارش درشت
و در فرهنگ گويد كه آن رود را مرغاب نيز گويند .

مزيد

- به وزن و معنى مكيد باشد . مثالش مختارى گويد : بيت
مزيدم آن شكر آراى لعل غاليه بوى . * كشيدم آن شبه كردار شاخ مرزنگوش

مع الراء

مادندر

- زن پدر باشد . مثالش استاد
هامش
( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - « الف » : خبر . « ك » : جبر . ( 3 ) - كلمه از « ك » است .
( 1 ) يعنى : تذبيخ ( اما در عربى نيست ) . و در برهان تدميح به اين معنى است .