تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1314

مساهمون:

ص١٣١٤
و ضد كهتر ، يعنى بزرگتر . مثالش شاعر گويد و هر دو معنى ازين بيت مىتوان فهميد : بيت
هر آن كهتر كه با مهتر ستيزد * چنان افتد كه هرگز برنخيزد

موسيقار « 1 »

- نام سازيست مشهور كه چند نى گنده و باريك بهم وصل كنند [ 1 ] . مثالش حكيم انورى گويد : بيت
تو أمان باوتد و فاصلهء موسيقى * هم نوا با وتر و زمزمهء موسيقار

مندور

- [ بنون و دال مهمله . به وزن فغفور ] غمگين باشد . مثالش جلاب گويد : بيت « 1 »
بهار خرم نزديك آمد از دورى * بشادكامى مزدور گشت مندورى
و در تحفه بمعنى زفت و بخيل نيز آمده و در نسخهء ميرزا مندور و مندبور « 3 » بمعنى بىدولت و غمگين باشد [ 2 ] .

مندبور

- در فرهنگ بمعنى سياه بخت و مفلوك آمده چنان كه خلاق المعانى گويد : شعر
و آنكه از هر دو چو من محروم شد * نيست الا مندبور و كشتنى

مشت‌افشار

- شرابى را گويند كه نو ساخته باشند از انگورى كه پيش از انواع انگورها رسيده باشد و بلغت اهل شام آن را مسطار گويند - بفتح ميم و سكون سين مهمله و بعد از سين طاى مهمله - [ 3 ] .

منداور

- « 4 » [ بفتح ميم و سكون نون و ضم واو ] نام ولايتى است . كذا فى الادات .

ميزر

- [ به زاى معجمه . به وزن حيدر ] دستار باشد . مثالش شيخ سعدى فرمايد : شعر « 5 »
كه فردا شود بر كهن ميزران * بدستار پنجه گزم سر گران
هامش
( 1 ) - اين لغت و شرح آن از « غ » و « ك » است . ( 2 ) - كلمه از « ك » است . ( 3 ) - بجز « س » : منديور . ( 4 ) - « س » : هندوار . ( 5 ) - « س » ندارد .
( 1 ) برهان گويد نيز بعضى گويند سازى است كه درويشان دارند و جمعى گويند نام پرنده‌ايست كه در منقار او سوراخ بسيارى هست و از آن سوراخها آوازهاى گوناگون برمىآيد و موسيقى از آن مأخوذست . ( 2 ) مندوور . و برهان اين ضبط را صحيح داند كه مبدل مندبورست . ( 3 ) در برهان معنى طلاى دست‌افشار كه در خزانهء خسرو پرويز بوده است نيز دارد .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1314 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )