تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1310

مساهمون:

ص١٣١٠
شعر
كردگارا مشته رندى ده جهان را خوش‌تراش * تا كى از قومى كه هم ايشان و هم ما تيشه‌ايم
و مشترند نيز گويند - بحذف هاء - [ 1 ] .

مرند

- [ بفتح ميم و راء ] كلمهء نهى است از رنديدن يعنى متراش [ 2 ] . مثالش حكيم انورى فرمايد : بيت « 1 »
از پى قوت و قوت دل گرگ « 2 » * جگر يوسفان عصر مرند

مع الذال

مولد

- [ بعد از واو لام . به وزن گويد ] يعنى درنگ كند و بايستد [ 3 ] . مثالش مسعود سعد گويد : بيت
خيره با خويشتن همى كولد * چون ببيند رهى فرو مولد

مىزد

- [ به وزن ريزد ] يعنى بول كند . مثالش حكيم انورى : شعر « 3 »
در زمين هركجا بود موشى * سر نگونسار بر فلك مىزد

مانيد

- چون كسى را كارى بايد كرد و نكند و سخنى بايد گفت و نگويد گويند مانيد [ 4 ] . اما شمس فخرى گويد هر كه نرد و شطرنج « 4 » ببازد گويند مانيد و گفته : شعر « 3 »
خرد شطرنج دانش باخت با شاه * ولى حالى نخستين دست مانيد
و در نسخهء اسدى بمعنى جرم آمده كه چون كسى كارى كردنى و سخنى گفتنى نكند و نگويد گويند مانيد او را بود . اما آنچه بخاطر اين بىبضاعت مىرسد آنست كه مانيد بمعنى گذاشت و ترك كرد باشد . مثالش همان بيت شمس فخرى است كه مرقوم شد و بمعنى امر به اين معنى نيز آمده يعنى بگذاريد و ترك كنيد [ 5 ] . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد :
هامش
( 1 ) - كلمه از « ك » است . ( 2 ) - « س » : كوفت . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - « س » : سطرنج .
( 1 ) برهان به صورت مشته رند ندارد . ( 2 ) برهان ندارد . ( 3 ) در برهان موليدن هست مصدر كلمه بمعنى خزيدن و لغزيدن و بازگرديدن و بازگردانيدن و درنگ كردن و دير ماندن . ( 4 ) يعنى وانهاد . ماضى مانيدن . ( 5 ) اين معنى در برهان نيست .