لوغيدن
- [ بغين معجمه ] به وزن و معنى دوشيدن باشد [ 1 ] .
لفجن
- [ بفتح لام و سكون فاء و كسر جيم ] شخصى باشد كه لب بزرگ داشته باشد [ 2 ] . مثالش استاد منوچهرى گويد :
شعر « 1 »
خداوندم « 2 » زبانى روى كردست * سياه و لفجن و تاريك و رنجور
لمغان
- [ بميم و غين معجمه . به وزن انبان ] نام شهريست بنزديك غرنين . مثالش مولانا شهابى گويد :
شعر « 1 »
پس از چند روزى كه در راه راند * جنيبت باقطاع لمغان رساند
ليزيدن
- يعنى لغزيدن و آميختن .
لوهنين
- [ بضم لام و فتح هاء ] آلتى كه بدان پنبه دانه از پنبه جدا كنند .
لادن
- نوعى از مشمومات باشد . و در فرهنگ مسطورست كه از زمين ريگستان گياهى حاصل شود و بلادن آغشته باشد و بز آن گياه را دوست دارد و چون آن را بچرد ريش و ديگر اعضاى او به آن آلوده شود ، بعد از آن جدا سازند آنچه از ريش او گيرند بهتر از اعضاى دگر باشد . خاقانى گويد :
بيت
آهوى مشك نيست چه چاره ز گاو و بز * كز هر دو برگ عنبر و لادن برآورم
لاندن
- [ به سكون نون و فتح دال ] يعنى افشاندن و جنبانيدن . مثالش فخر جرجانى گويد :
بيت
چون زمين باركش از هر كسى در محنتم * چون درخت بارور از هر كسى در لاندنم
ولانيدن
- - باضافهء ياء - نيز آمده .
لنجيدن
- [ به وزن رنجيدن ] يعنى بيرون كشيدن .
لكهن
- [ بفتح كاف و هاء ] صومى بود كه بت
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كلمه در « الف » زير سطر در حاشيه است .
( 1 ) و ريختن ( برهان ) .
( 2 ) برهان لفچن دارد و بفتح ثالث نيز آورده است و بمعنى لفج ( لفچ ) كه لب گنده و سطبر باشد و گوشت بىاستخوان و زن بدكاره نيز آورده است .