تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1282

مساهمون:

ص١٢٨٢

لوغيدن

- [ بغين معجمه ] به وزن و معنى دوشيدن باشد [ 1 ] .

لفجن

- [ بفتح لام و سكون فاء و كسر جيم ] شخصى باشد كه لب بزرگ داشته باشد [ 2 ] . مثالش استاد منوچهرى گويد : شعر « 1 »
خداوندم « 2 » زبانى روى كردست * سياه و لفجن و تاريك و رنجور

لمغان

- [ بميم و غين معجمه . به وزن انبان ] نام شهريست بنزديك غرنين . مثالش مولانا شهابى گويد : شعر « 1 »
پس از چند روزى كه در راه راند * جنيبت باقطاع لمغان رساند

ليزيدن

- يعنى لغزيدن و آميختن .

لوهنين

- [ بضم لام و فتح هاء ] آلتى كه بدان پنبه دانه از پنبه جدا كنند .

لادن

- نوعى از مشمومات باشد . و در فرهنگ مسطورست كه از زمين ريگستان گياهى حاصل شود و بلادن آغشته باشد و بز آن گياه را دوست دارد و چون آن را بچرد ريش و ديگر اعضاى او به آن آلوده شود ، بعد از آن جدا سازند آنچه از ريش او گيرند بهتر از اعضاى دگر باشد . خاقانى گويد : بيت
آهوى مشك نيست چه چاره ز گاو و بز * كز هر دو برگ عنبر و لادن برآورم

لاندن

- [ به سكون نون و فتح دال ] يعنى افشاندن و جنبانيدن . مثالش فخر جرجانى گويد : بيت
چون زمين باركش از هر كسى در محنتم * چون درخت بارور از هر كسى در لاندنم

ولانيدن

- - باضافهء ياء - نيز آمده .

لنجيدن

- [ به وزن رنجيدن ] يعنى بيرون كشيدن .

لكهن

- [ بفتح كاف و هاء ] صومى بود كه بت
هامش
( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه در « الف » زير سطر در حاشيه است .
( 1 ) و ريختن ( برهان ) . ( 2 ) برهان لفچن دارد و بفتح ثالث نيز آورده است و بمعنى لفج ( لفچ ) كه لب گنده و سطبر باشد و گوشت بىاستخوان و زن بدكاره نيز آورده است .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1282 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )