چهارپاى بزنجير حادثات كشان * هميشه سينه پر آتش بود بسان لگن
بمعنى اول مولوى نيز گويد :
شعر « 1 »
همچو پروانهء مسكين كه مقيم لگن است * تا نسوزد پر و بالش ز لگن مىنرود
و در ادات الفضلاء بمعنى طبقى بزرگ كه ديوارش بلندتر باشد و دست و دگر چيزها در ميان آن شويند آمده . مثال اين معنى ازرقى گويد :
بيت
شاخ طوبى را غذا گردد بفردوس اندرون * چون برون ريزند آب دست شويت از لگن
لخشان
- [ بفتح لام ] بغايت صاف « 2 » و لغزان كه بر آن دست و پا قرار نگيرد [ 1 ] .
لتنبان
- [ برزن لوندان ] يعنى حريص بسيار خوار [ 2 ] . اخسيكتى گويد :
شعر
بر در قدرت فلك مىگفت : صدرا ! بار هست ؟ * كاين مرقع پوش سياح لتنبان در رسيد
لشن
- [ بفتح لام و كسر شين معجمه ] بمعنى لغزان و نرم باشد در نسخهء ميرزا و در ادات الفضلاء بىنقش « 3 » و هموار باشد . و لشن - به سكون شين معجمه - نيز به نظر رسيده .
لاكن
- [ بفتح كاف ] نام كوهيست بنزديك روس . كذا فى الادات [ 3 ] .
لان - « 4 »
امر باشد بجنبانيدن . و بمعنى محل انبوهى چيزى نيز آمده [ 4 ] در فرهنگ . مثال اين معنى اين بيت مولوى را آورده :
بيت
در نمك لان چون خر مرده فتاد * آن خرى و مردگى يكسو نهاد
لت انبان
- « 4 » [ بفتح همزه و سكون تاء ] همان لتنبان مرقوم . مثالش حكيم روحانى فرمايد :
بيت
شنيدهام كه تو سوگندها بسى خوردى * ز گفتهء دو سه محراب كوب لت انبان .
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است .
( 3 ) - « س » : بىنقش و نما .
( 4 ) - اين لغت و شرح آن از « ك » است .
( 1 ) برهان ندارد اما مصدر كلمه يعنى لخشيدن را آورده است .
( 2 ) لت انبان . اكول ( عربى ) . شكمپرست . شكمو . لتنبار . لتنبر . و برهان گويد گاه اين كلمه را بطريق قدح و دشنام به كار برند .
( 3 ) رجوع به لاشكن شود .
( 4 ) در برهان معنى بىحقيقتى و بيوفايى و مغاك و گودال نيز دارد .