لرلر
- [ بفتح هر دو لام ] اسم حضرت احديت است جل جلاله [ 1 ] . عنصرى گويد :
نظم « 1 »
بفرزانگى سايهء افسرش * بپوزش همى خواست از لرلرش
ليچار
- به وزن و معنى ريچار « 2 » مرقوم [ 2 ] مثالش احمد اطعمه گويد :
شعر
سر احمد ز فكرت ليچار « 3 » * راست همچون كدوى ليچار است
لنبهسر
- نام كوهى است كه نزديك گرد - كوه واقعست [ 3 ] . مثالش پوربهاى جامى گويد :
بيت
اى ملحدى كه بر سر چون گردكوه تو * دستار شوخگين تو شد شكل لنبهسر
لمتر
- [ بفتح لام و ضم تا ] يعنى شخصى كه فربه و كاهل و بىرگ باشد . مثال معنى اول حكيم سنائى گويد :
شعر « 4 »
عقل جز راست گوى لمتر نيست * حيله سازندهء گلو بر نيست
و عميد لويكى نيز به اين معنى گويد :
شعر « 4 »
خلعت ايمان تازه در عميد خستهپوش * تا بدان خلعت ز فضلت لترهء لمتر شود
لر
- [ بضم لام ] نوعى از مردم قهستان [ 4 ] و نيز بمعنى كام و توان و بز و گوسپند و آبكند يعنى زمينى كه آن را سيلاب كنده باشد آمده .
مثال معنى اول امير خسرو گويد :
شعر
ملك كز لشكر آفت سگالش * چو موى لر پريشان ديد حالش
و در فرهنگ بمعنى لاغر و ضعيف و بمعنى بغل نيز آورده و نيز نام شهريست كه آن را لور كند [ 5 ]
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است .
( 2 ) - « س » : ريحار .
( 3 ) - « س » : لبحار .
( 4 ) - « س » ندارد .
( 1 ) مصحف گرگر مىنمايد .
( 2 ) ليچال .
( 3 ) لنبهسر نام قلعتى بوده است مقر اسماعيليان در بلوك الموت و كنار رود شاهرود بشمال قزوين و با گردكوه نيز كه آن نيز از قلاع اسماعيليه است و در حوالى سمنان قرار دارد فاصلهء بسيار دارد و قول مؤلف درين مورد بر اساسى نيست .
( 4 ) از قهستان مراد مطلق كوهستان است نه معنى اختصاصى آن كه بناحيتى از خراسان اطلاق مىشده است .
( 5 ) در برهان لور به اين معنى است و مراد لرستان باشد .