مثالش حكيم طيان فرمايد :
نظم « 1 »
با دفتر اشعار بر خواجه شدم دى * من شعر همى خواندم و او ريش [ 1 ] همى لاند
لند
- [ بفتح لام ] آلت تناسل باشد [ 2 ] مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
از پى قطع نسل او ايام « 2 » دشمنت را نه خصيه هشت و نه لند « 3 »
و در فرهنگ مسطورست كه لند پسر را نيز گويند و گفته كه لندهور نام پادشاه ذو شوكت و عقيدهء برهمنان آنست « 4 » كه نير اعظم بوالدهء او كه كنتى نام داشت نظر عنايت كرده او حامله شد بنابراين لندهور « 5 » نام كردند يعنى پسر آفتاب چو هور آفتاب است * و در تحفهء او بهى مسطورست كه به زبان هندى قضيب را لند گويند . كذا فى الفرهنگ و مؤيد اين معنى حكيم سوزنى گويد خطاب بابو العباس :
بيت
توئى كه لندى و سيكى بهندويى و بتركى * توئى كه كيرى و ايرى بپارسى و بتازى
و بفرس لندپسر باشد .
لند
- [ بضم لام ] بمعنى با خود سخن كردن باشد در زير لب از روى خشم و غضب . مثالش مولوى مثنوى :
بيت
برد فرمانش ولى لندش فزود * كاين كه ما كرديم كار هرزه بود
و نيز بمعنى امر باشد به لنديدن كه خود به خود سخن گفتن است و ملند « 6 » نهى است ازين معنى :
بيت
بر صغيفى گياه آن باد تند * رحم كرد اى دل تو از قوت ملند
لوند
- مردم كاهل وزن دوست و تنبل را گويند . اما در تحفه بمعنى روسبى آمده و در مؤيد بمعنى پيشكار و خبر نيك نيز آمده و بمعنى مهمان طفيلى خراباتيان نيز به نظر رسيده [ 3 ] .
مثال اين معنى امير خسرو گويد :
بيت « 7 »
مى از جام كسان در جام كردن * لوندى را حريفى نام كردن
هامش
( 1 ) - كلمه از « ن » است .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - « س » : ولند .
( 4 ) - « س » : برهمنانست .
( 5 ) - « س » : لندهو .
( 6 ) - « س » : بلند .
( 7 ) - « س » : ندارد .
( 1 ) ظاهرا : شعر ( بفتح اول ) بمعنى موى ريش . رجوع به لغت شاند ( در ص 842 ) شود .
( 2 ) لنگ .
( 3 ) برهان گويد در عرف لوند سرهنگ بىباكى را گويند كه او را نه ترس خدا و نه شرم خلق باشد و مال مردم را در حق خود مباح پندارد .