تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1223

مساهمون:

ص١٢٢٣

گنج روان

- يعنى گنج قارون . مثالش اسفرنگى گويد : بيت
گر سپاهى كشد اقبال تو بىمنت تيغ * دشمن ملك دهد گنج روان نعل بها

گولخن

- يعنى گلخن [ 1 ] . مثالش حكيم سوزنى گويد : بيت « 1 »
شكوه و بوش تو و حشمت ترا چه زيان * ز گفت‌وگوى « 2 » دو سه خاكپاش گولخنى
و مولوى مثنوى نيز گويد : بيت « 1 »
هر كرا گلشن بود بزم و وطن * كى خورد او باده اندر گولخن

گوزن

- گاو كوهى باشد . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت « 1 »
درو ديد چون اژدها در گوزن * بخشمى كه دور افتد از سنگ وزن

گردگريبان

- بمعنى پيرهن باشد در فرهنگ [ 2 ] .

گرارون

- [ بفتح گاف با راى مهمله و بعد از الف راى مهملهء مضموم ] مرضى كه پوست بدن را ضايع كند و انروب و گر نيز گويند و به عربى جرب « 3 » خوانند [ 3 ] .

گاويزن

- [ بواو و زاى معجمه به وزن باريدن ] چيزى كه از زهرهء گاو برآرند چنان كه « 4 » حجر التيس را از زهرهء بز كوهى ، و آن چيزى است كه در زردى مشابهت بزردى بيضهء مرغ دارد و چون از زهره بيرون آرند محكم نباشد اندك زمانى در دهان گيرند محكم شود و آن را مهرهء زهرهء گاو نيز گويند و به عربى جاويزن گويند [ 4 ] .
هامش
( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه در « الف » در حاشيه بالاى سطر است . ( 3 ) - « س » : چرب . ( 4 ) - اصل : چنانچه .
( 1 ) يعنى : آتشگاه حمام . تون . ( 2 ) يك تهى . سربال ( عربى ) ( برهان ) . ( 3 ) گريون . بريون پريون . قوبا . داد . ( 4 ) گاوسنگ . گاوزهره .