گليون
- [ به وزن مفتون ] نوعى از اقمشه كه هفت رنگ باشد و انگليون نيز گويند [ 1 ] .
گريون
- به وزن و معنى همان بريون « 1 » كه نام علتى است [ 2 ] .
گاوآهن
- آهنى باشد كه بر سر خيش نصب كنند و زمين را به آن شذيار كنند . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت « 2 »
كشاورز بر گاو بندد لباد * ز گاوآهن و گاو جويد مراد
گرازيدن
- يعنى به تبختر و ناز رفتن و خراميدن . مثالش حكيم سوزنى گويد :
بيت « 2 »
تا ز گرازيدن و چميدن گويند * در چمن خرمى چمى و گرازى
گزين
- [ بضم گاف ] گزيده و منتخب باشد .
و ديگر اسم فاعل باشد چون خلوت گزين . و ديگر بمعنى امر بگزيدن . مثال معنى اول خلاق - المعانى گويد :
بيت
چو من گزين سخنها به خدمت آوردم * مرا ز بهر « 3 » چه تشريف بر گزين ندهند
و مثال معنى دوم انورى گويد :
نظم « 3 »
دندان سنان آسمان خراش * آغوش كمند آشتى گزين
و مثال معنى سوم مولانا جامى گويد :
شعر « 3 »
زمانى با خود آ اين بيخودى چند * خردمندى گزين نابخردى چند
گرگن
- [ گاف دوم نيز فارسى و مكسور ] يعنى صاحب جرب . مثالش ناصرخسرو گويد :
بيت
گر نخواهى رنجگر ، از گرگنان پرهيز كن * جهل گرست اى پسر ، پرهيز كن زين زشتگر « 4 »
و گرگين نيز آمده - بزيادهء ياء - [ 3 ] چنان كه « 5 » حضرت شيخ بهاء الملة و الدين العاملى قدس سره گويد :
هامش
( 1 ) - بجز « س » : پريون .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - كلمه از « ن » است .
( 4 ) - « س » : گرد .
( 5 ) - اصل : چنانچه .
( 1 ) مخفف انگليون ( حاشيهء برهان ) . و برهان گويد آن را بوقلمون نيز گويند .
( 2 ) قوبا ( عربى ) . گرارون .
( 3 ) در برهان گرگن بضم اول و ثالث بمعنى دلمل كه غلهايست كه هنوز خوب نرسيده باشد و گاهى در آتش بريان كنند و خورند . و گرگين بضم اول نام پهلوانى ايرانى پسر ميلاد دانسته شده است .