كنند . * [ 1 ] .
گربه بيد
- يكى از هفده نوع بيد [ 2 ] و آن را پنجهايست پشمناك چون گربه و بيدمشك نيز گويند . مثالش « 1 » ابن يمين گويد :
بيت
سر برآرد از كمينگه گربهبيد از بهر عيد * چون همى بيند كه پاى بط برآمد از چنار
گنجايد
- [ بضم گاف ] يعنى مىگنجد [ 3 ] مثالش شاعر گويد :
بيت « 3 »
ز مشتاقان خود روزى كه لطفش ياد فرمايد * چه باشد نام درويشى اگر در نامه گنجايد
گرازد
- « 2 » [ به راى مهمله و زاى معجمه .
به وزن گشايد ] يعنى از روى ناز و تكبر خرامد [ 4 ] حكيم لبيبى گويد :
بيت « 3 »
بروز نبرد آن هزبر دلير * شتابد چو گرگ و گرازد چو شير
گنبد
- چند معنى دارد : اول معروف [ 5 ] دوم غنچه كه ابتداى شكفتن كرده باشد . مثال هر دو معنى حكيم خاقانى گويد :
بيت « 3 »
فريب گنبد نيلوفرى مخور كه كنون * اجل چو گنبد گل برفشاندت عمدا
اما ازين بيت فخر الدين گرگانى كه گويد « 3 » :
بيت « 3 »
گل صد گنبد و آزاده سوسن * خداوند من و كام دل من
بخاطر اين شكسته خاطر مىرسد كه گنبد بمعنى برگ گل نيز باشد و به آن بيت خاقانى نيز كه مرقوم شد اين معنى انسب است كما لا يخفى . سوم بمعنى جست و خيز باشد . مثالش امير خسرو گويد :
[ بيت ]
هر خدنگى كه سوى گور گشاد * گور گنبد زد و خدنگ افتاد
و هم او [ 6 ] فرمايد :
بيت « 1 »
ز همت ساختم رخش فلك گام * بيك گنبد رسيدم برنهم بام
« 4 » اما چنين مسموع شد كه گنبد بمعنى نوعى از جستن كه آن را طاق بستن نيز گويند آمده نه مطلق جست و خيز * و در فرهنگ بمعنى نوعى از آذين
هامش
( 1 ) - كلمه از « ك » است .
( 2 ) - « س » : گرارد .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) اين معنى در برهان نيست .
( 2 ) بيد طبرى .
( 3 ) برهان ندارد . اما در شعر شاهد بجاى گنجاند آمده است .
( 4 ) و جلوه كند ( برهان ) .
( 5 ) يعنى مدور شكل بنائى از خشت و گل و گچ و آجر كه بر فراز طاق تالارى يا شبستانى كنند جنبد ( معرب آن ) .
( 6 ) يعنى : نظامى .