تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1178

مساهمون:

ص١١٧٨
شعر
ملك اكنون شرف و مرتبه و نام گرفت * كه جهان زير نگين ملك آرام گرفت
و نيز بمعنى * جرم و تاوان باشد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 1 »
تو همچو آفتابى و بدخواه شپره * نبود بر آفتاب ز خصمى او گرفت
و « 2 » بمعنى مطلق مؤاخذه و انگشت بر حرف كسى نهادن نيز آمده * [ 1 ] .

گذاشت « 3 »

- يعنى وضع كرد و نهاد . و بمعنى گذارنده و به آخر رساننده نيز باشد [ 2 ] . مثال اين معنى شيخ سعدى گويد : بيت
جفا برد و روزى بمحنت گذاشت * بناكام بردش بجايى كه داشت

گران سرشت

- يعنى متكبر و كاهل .

گران پشت

- يعنى حمال و قوىپشت .

گشت‌برگشت

- نام گياهى است كه بر هم پيچيده چون ريسمانى تافته باشد و پيچك نيز گويند [ 3 ] .

گوارشت

- [ بضم گاف و كسر راء ] دو معنى دارد : اول هضم و گوارائى « 4 » باشد ؛ دوم معجونى كه به جهت گواريدن طعام سازند و آن بانواع است [ 4 ] . مثال معنى اول طيان گويد : بيت « 5 »
نان آن مدخل ز بس زشتم « 6 » نمود * از پى خوردن گوارشتم نبود
مثال معنى دوم بسحاق گويد : بيت
قرص ليمو و گوارشت « 7 » لطيف عنبر * گلشكر باشد و گلقند و شراب دينار

گت

- [ بفتح گاف ] بمعنى بزرگ باشد .

گست

- [ بفتح گاف و سكون سين مهمله ] زشت و قبيح باشد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 5 »
اگر تمثال مانى زنده گردد * بپيش صورت خوبت بود گست
و استاد عماره نيز گويد : بيت « 1 »
دلبرا اين رخ « 8 » تو بس خوبست * از چه رو كارهاى گست كنى

گشت

- گرديدن . و گرديد نيز باشد مثال معنى اول را ملا جامى گويد :
هامش
( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) - اين لغت و شرح آن از « ك » است . ( 4 ) - « س » : گواراى . ( 5 ) - كلمه از « ن » است . ( 6 ) - بجز « ك » : رشتم . ( 7 ) - « س » : گوارست . ( 8 ) - در لغت فرس اسدى : دلبرا دورخ .
( 1 ) در برهان معنى طعنه كه زدن نيزه است و سخنى كه بعنوان سرزنش گفته شود و ماضى گرفتن بمعنى گرفتار شدن و ستدن و نگهداشتن و مالش دادن و لرزانيدن انگشت و دست در سازهاى ذوى الاوتار تا نغمه موج‌دار و جوهردار به گوش خورد و معنى خسوف و كسوف كه ماه گرفتن و آفتاب گرفتن باشد نيز دارد . ( 2 ) برهان ندارد . و مصدر آن را كه گذاشتن است آورده . ( 3 ) در برهان معنى پيچ بر پيچ نيز دارد . ( 4 ) گوارش . و برهان معنى اول را ندارد .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1178 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )