جغد نيز آورده .
كزن
- [ بفتح كاف و زاى معجمه ] همان كدن مرقوم بمعنى نخست [ 1 ] .
كژمازون « 1 »
- [ زاى اول فارسى و دوم تازى و ميم . به وزن افلاطون ] نام داروئيست « 2 » . كذا فى نسخة الوفائى . اما - بكاف فارسى و زاى تازى - [ 2 ] آمده در يكى از نسخ و اين اصحست *
كولان
- در مؤيد گياهيست كه در آب رويد و از آن بوريا سازند اما اشعار بحركتش نكرده [ 3 ] .
كريستن
- [ بفتح كاف . به وزن نزيستن ] بمعنى غله را كوفتن . كويستيدن مثله و « 3 » بمعنى مطلق كوفتن نيز به نظر رسيده و در فرهنگ - بكاف فارسى - [ 4 ] نيز آمده .
كيهان
- [ بكسر ] جهان را گويند . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت « 3 »
همتم بر سر كيهان خورد آب * ننگ « 4 » خشك و تر كيهان چكنم
و كهان مختصر آنست [ 5 ] مثالش منوچهرى گويد :
بيت « 3 »
بود آن همگان را غرض و مصلحت ملك « 5 » * او را غرض و مصلحت شاه كهانست « 6 »
و بمعنى خردان و كوچكان نيز آمده و به اين معنى جمع كه « 3 » باشد .
كزديدن
- [ بزاى معجمه . و دو دال مهمله ، به وزن برچيدن ] بمعنى پيراستن باشد .
كزطرخون « 7 »
- [ بفتح كاف و طاء و سكون زاى معجمه « 8 » و راى مهمله و ضم خاء ] عاقر - قرحا را گويند . كذا فى المؤيد . و در فرهنگ كژتهرخون « 9 » آمده - بزاى فارسى و تاى قرشت - .
هامش
( 1 ) - « س » : كژمارون .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 4 ) - « س » : ننگ و .
( 5 ) - در ديوان : خويش .
( 6 ) - در ديوان : جهانست .
( 7 ) - « غ » : كژدرخون .
( 8 ) - « غ » : زاى فارسى .
( 9 ) - « الف » : كژتهرخون ؛ « س » : كژنهرخون .
در برهان كژترخون است و گويد كژطرخون نيز هست .
( 1 ) يعنى نام روستا ولى در برهان معنى چيز و مخنث نيز دارد .
( 2 ) يعنى : گزمازون . اما در برهان گزمازو آورده و گزمازك بمعنى ميوهء درخت گز و گزمازك معرب جزمازج است و به عربى ثمرة الطرفا خوانند و حب الاثل همانست .
( 3 ) در برهان بفتح اول و ثانى است و بمعنى نام كوهى نيز آورده و در حاشيهء برهان بنقل از معجم البلدان شهركى پاكيزه در حدود بلاد ترك از ناحيتى به ماوراءالنهر دانسته شده است .
( 4 ) - يعنى : گويستن اما برهان ندارد گويسته را ضبط كرده است كه اسم مفعول آنست .
( 5 ) برهان گويد گيهان نيز صحيح است .