كذا فى التحفة السعادة و در فرهنگ بمعنى عشرت و سير و گشتى كه در آخر شعبان كنند چنان كه مولوى گويد :
بيت
كلوخانداز خوبان را براى خواندن ما شد * جفاى دوستان با هم نه از بهر نقار آمد
و بمعنى سنگانداز قلعه نيز آورده و به اين بيت شرف شفروه تمسك نموده :
بيت
آن جهانبخشى فلك رخشى كه هفت اقليم خاك * با كلوخانداز جودش مهرهاى از گل بود
و معنى سابق نيز بتكلف ازين بيت مستنبط مىشود « 1 » و بمعنى اندازندهء كلوخ كه پارچهء خشت خام باشد نيز آمده [ 1 ] مثالش شيخ سعدى فرمايد :
شعر
چو كردى با كلوخانداز پيكار * سر خود را بنادانى شكستى
چو تير انداختى بر روى دشمن * حذر كن كاندر آماجش نشستى *
كركفيز
- [ به وزن زنجبيل ] همان كفليز سوزنى گويد :
بيت
تازى آرم چنان كه حلقهء كونش * نايد از چشم كركفيز فزونتر
كيكيز
- ترهايست كه آن را برگ پهن باشد و ترهتيزك نيز گويند و بتازى جرجير « 2 » خوانند . مثالش سوزنى گويد :
بيت « 3 »
گنده دماغى بنفشه بوى نه كالوخ * گنده دهانى كرفس خاى نه كيكيز
« 1 » و از ثقات استماع افتاد كه كيكيز غير تره تيزك است بلكه شبيه « 4 » ترهتيزكست و بعضى از اطباء نيز اين اشتباه كردهاند [ 2 ] * .
كاز
- چهار معنى دارد : اول ناخن پيراى باشد ، دوم لگد و سيلى باشد [ 3 ] مثالش حكيم سنائى گويد :
بيت
كازو مشت و عصا فراز نهاد * دهنى همچو گاو باز نهاد
سوم درخت صنوبر كه ستون كنند . مثالش حكيم فردوسى گويد :
هامش
( 1 ) - تا علامت ستاره را الف در حاشيه دارد .
( 2 ) - « س » : جرجر .
( 3 ) - كلمه از « ن » است .
( 4 ) - كلمه از « ب » است .
( 1 ) برهان گويد بعضى گويند كلوخانداز نام سلخ ماه شعبان است و نبيره و فرزند را نيز گفتهاند و بمعنى فلاخن هم آمده است و آن آلتى باشد كه شاطران و شبانان بدان سنگ اندازند .
( 1 ) در برهان كيكير هم آمده است .
( 3 ) كاج .