تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 930

مساهمون:

ص٩٣٠
بيت
آسمان را حلقهء فرمانبرى در گوش كن * بر كميت مىنشين خنگ طر بر اغوش كن
و بمعنى گوش نيز آورده در فرهنگ و بمعنى سرگين ساير حيوانات « 1 » نيز آورده [ 1 ] . مثال اين معنى يوسف عروضى گويد : بيت « 2 »
آن روى او نگر چو يك آغوش غوش خشك * آن موى او نگر چو يك آغوش غوشنه

غرمانوش

- [ به راى مهمله و ميم و نون . به وزن افلاطون ] طرخون « 3 » باشد و غربانوش نيز به نظر رسيده - - كه بجاى ميم باى موحده باشد - - [ 2 ] .

غنجموش

- [ بنون و جيم و ميم - به وزن اشكبوس ] غوك باشد و در فرهنگ غنجرش و غنجمرش به اين معنى آورده و مثال غنجمرش بيتى از شاعرى كه نامش معلوم نبود آورده : [ بيت ]
همچو شيرم روز و شب اندر غرش * ذكر نامت مىكنم چون غنجرش

غرش و غراش

- [ هر دو بفتح ] خشم و خراش باشد در نسخهء ميرزا و در زفانگويا

غراس و غرس

- هر دو بسين مهمله . اول بكسر غين و دوم بضم غين - خشم و خروش باشد [ 3 ] .

غيش

- [ به وزن كيش ] غم و اندوه بسيار باشد و بمعنى هر چيز انبوه مانند بيشه و غير آن نيز آمده در فرهنگ [ 4 ] .

مع الفاء

غف

- [ بفتح ] موى جعد باشد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 2 »
مشاطه بود دست ظفر تا بگشايد * در معركه از باد صبا رايت توغف « 4 »

مع القاف

غيداق

- [ بفتح غين با دال مهمله ] نام موضعى است نزديك دشت قبچاق كه تيرهاى آنجا نيك سخت و راست مىباشد و اگر بر سنگ زنند نشكند و آن تير را غيداقى گويند .
هامش
( 1 ) - « س » : ليوانات . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - بجز « ب » « ن » : خون . ( 4 ) - « س » : عف .
( 1 ) در برهان معنى نگاه و تفرج و ديدن و برهنهء مادرزاد ( غوشت ) نيز دارد . ( 2 ) برهان صورت اخير را ندارد و گويد بمعنى بيخ حشيشى كوهى نيز هست كه آن را عاقر قرحا گويند . ( 3 ) در برهان غراش معنى اندوه و غم نيز دارد . ( 4 ) در حاشيهء برهان ( مصحح دكتر معين ) است كه اصل كلمه « وغيش » است و در شعرى شاهد از سوزنى و شعر ديگرى شاهد از اسدى آن را خطا خوانده‌اند . رجوع به وغيش شود .