دارد و عشق او بنهايت باشد . مثالش رودكى گويد :
بيت « 1 »
خويشتندار باش « 2 » و بىپرخاش * هيچكس را مباش عاشق غاش
و منصور شيرازى نيز گويد :
بيت
بباغ حسن گل تازهء عذار ترا * هزار چون من بيچاره هست عاشق غاش
و در نسخهء ميرزا بمعنى بليد طبع نيز آمده يعنى كندذهن . و در ادات الفضلاء بمعنى شور و غوغاى سخت نيز آمده . و در فرهنگ بمعنى خوشهء غوره و خيارى كه براى تخم نگهدارند نيز آمده [ 1 ] .
غاوش
- [ به وزن چاوش ] خيارى بزرگ كه از براى تخم نگاهدارند . و شمس فخرى - بفتح واو - آورده [ 2 ] و با تركش و كش قافيه كرده و گفته كه :
شعر « 3 »
مريخ را حملسان كردند جمله قربان * هرگه كه بندگانت بربستهاند تركش
پاليز حشمتت را چون وقف زرع باشد * از پيكر مه و مهر آرد سپهر غاوش
غرواش
- [ بضم غين ] ليف جولاهان كه به آن آب بر كار افشانند و - بفتح - نيز به نظر رسيده [ 3 ] .
غرش
[ بضم غين و كسر راى مهملهء مشدد ] يعنى غريدن و از گلو آواز بامهابت كردن سباع و غيرهم و بر غير سباع نيز اطلاق كنند [ 4 ] . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت « 1 »
كهن جامه در صف آخرترين * بغرش درآيد چو شير عرين « 4 »
و - بتخفيف راء - نيز مىآيد . - - مثالش براى مثال غنجرش مذكور مىشود [ 5 ] :
غوش
- چوبى سخت كه از آن تير و زخمهء رباب و امثال آن سازند . خسروى گويد :
بيت
اندازد ابروانت همه ساله تير غوش * وانگاه گويدم كه خروشان مشو خموش
و بمعنى اسب جنيبت باشد كه كتل نيز گويند .
مثالش نزارى گويد :
بيت « 1 »
شكار افكندن چشمش نه بس بود * كه بر دنبال ابرو مىكشد غوش
و هم او گويد [ 6 ] :
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - در لغت فرس : خويشتن پاك دار .
( 3 ) - كلمه از « ن » است .
( 4 ) - نسخهها : غرين .
( 1 ) در برهان معنى كج سليقه هم دارد .
( 2 ) در برهان با اين حركت معنى خوشهء انگور نيز دارد .
( 3 ) در برهانست كه زنجبيل شامى را نيز غرواش گويند و بفتح اول و ثانى بمعنى خراش و زخمى كه از خراش بهم رسيده باشد و بمعنى قهر و غضب و خشم و غمآلود نيز گفتهاند ( غراش ) .
( 4 ) برهان فقط بمعنى قهر و غضب و خشم آورده است .
( 5 ) رجوع به صفحهء بعد شود .
( 6 ) يعنى : نزارى