روى نشوئى ، نكنى يك نماز * كافرى اى كون زنت غاز غاز
غز
- [ بضم غين ] صنفى از تركان غارتگر كه در زمان سنجر قوت گرفتند و خراسان را مسخر كردند [ 1 ] . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت « 1 »
اى چشم تو فتنهء فلك را قلوز * ابروى تو بر كلاه خوبى قندز
هجران تو شير شرزه را سازد بز * با غارت تو عفا اللّه از غارت غز
مع الزاء الفارسى
غاژ
- يعنى مردم دهان فراخ [ 2 ] . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 1 »
شمر جرعهاى دان بنزديك يم * جهان لقمهاى دان بنزديك غاژ
غليواژ
- - همان غليلواج - كه گذشت - - .
غريفژ
- [ به وزن و معنى غريفج ] مرقوم .
غيژ
- امر باشد به غيژيدن كه بمعنى به زانو و دست و سرين رفتن كودك باشد . مثالش مولوى معنوى گويد « 1 » :
نظم « 2 »
جفته شكل و لنگ و لوك و بىادب * سوى او مىغيژ و او را مىطلب
و غژ نيز به اين معنى است . مثالش هم او گويد [ 3 ] :
بيت « 1 »
گر تو باشى راست ور باشى « 1 » تو كژ * پيشتر مىغژ به دو واپس « 3 » مغز
ايضا منه « 3 » :
[ بيت ]
باز حس كژ نبيند غير كژ * خواه كژ غژ پيش او يار است غژ
مع السين
غرس
- [ بفتح غين و راى مهمله ] خشم و تندى باشد [ 4 ] .
غور مگس
- [ با راى موقوف ] نوعى از زنبور خرد مانند مگس كبود چشم و سبز رنگ .
كذا فى المؤيد [ 5 ] .
مع الشين
غاش
- كسى كه بغايت كسى را دوست
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - كلمه از « ن » است .
( 3 ) - « س » : بس .
( 1 ) كلمهايست كه مسلمانان قبيلهء ترك اغز ( بضم اول و دوم ) را بدان ناميدند . ( از حاشيهء برهان ) .
( 2 ) در برهان معنى مطلق خار نيز دارد .
( 3 ) يعنى : مولوى .
( 4 ) در برهان بكسر اول نيز آمده و با اين حركت بمعنى خراش هم آورده است .
( 5 ) برهان بمعنى نوعى از مگس سرخ بسبزى مايل نيز گويد .