تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 928

مساهمون:

ص٩٢٨
روى نشوئى ، نكنى يك نماز * كافرى اى كون زنت غاز غاز

غز

- [ بضم غين ] صنفى از تركان غارتگر كه در زمان سنجر قوت گرفتند و خراسان را مسخر كردند [ 1 ] . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت « 1 »
اى چشم تو فتنهء فلك را قلوز * ابروى تو بر كلاه خوبى قندز هجران تو شير شرزه را سازد بز * با غارت تو عفا اللّه از غارت غز

مع الزاء الفارسى

غاژ

- يعنى مردم دهان فراخ [ 2 ] . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 1 »
شمر جرعه‌اى دان بنزديك يم * جهان لقمه‌اى دان بنزديك غاژ

غليواژ

- - همان غليلواج - كه گذشت - - .

غريفژ

- [ به وزن و معنى غريفج ] مرقوم .

غيژ

- امر باشد به غيژيدن كه بمعنى به زانو و دست و سرين رفتن كودك باشد . مثالش مولوى معنوى گويد « 1 » : نظم « 2 »
جفته شكل و لنگ و لوك و بىادب * سوى او مىغيژ و او را مىطلب
و غژ نيز به اين معنى است . مثالش هم او گويد [ 3 ] : بيت « 1 »
گر تو باشى راست ور باشى « 1 » تو كژ * پيشتر مىغژ به دو واپس « 3 » مغز
ايضا منه « 3 » : [ بيت ]
باز حس كژ نبيند غير كژ * خواه كژ غژ پيش او يار است غژ

مع السين

غرس

- [ بفتح غين و راى مهمله ] خشم و تندى باشد [ 4 ] .

غور مگس

- [ با راى موقوف ] نوعى از زنبور خرد مانند مگس كبود چشم و سبز رنگ . كذا فى المؤيد [ 5 ] .

مع الشين

غاش

- كسى كه بغايت كسى را دوست
هامش
( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه از « ن » است . ( 3 ) - « س » : بس .
( 1 ) كلمه‌ايست كه مسلمانان قبيلهء ترك اغز ( بضم اول و دوم ) را بدان ناميدند . ( از حاشيهء برهان ) . ( 2 ) در برهان معنى مطلق خار نيز دارد . ( 3 ) يعنى : مولوى . ( 4 ) در برهان بكسر اول نيز آمده و با اين حركت بمعنى خراش هم آورده است . ( 5 ) برهان بمعنى نوعى از مگس سرخ بسبزى مايل نيز گويد .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 928 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )