دالانه
- يعنى دالان .
دستنبويه
- غلولهء مركب از عطريات كه در دست گيرند براى بوئيدن و بتازى شمامه گويند و هر ميوهء خوشبو را كه بدست گيرند براى بوييدن نيز توان گفت « 21 » . مثالش شمس طبسى « 1 » گويد :
بيت « 2 »
ز دستنبويه خلقش جهانى زان معطر شد * كه هر دم مىكند سجده نسيم باغ رضوانش
و « 3 » بخصوص بر ميوهء شبيه بخربزهء كوچك كه بوى بسيار دارد و لذت ندارد اطلاق كنند و غالبا يكى از ظرفا براى آن گفته باشد :
رنگش خوش و بويش خوش و هيچش مزه نى *
دو شاخه
- دو معنى دارد : اول چوبى دو شاخ كه بر گردن مجرمان نهند . مثالش « 4 » سيمين تن گويد « 5 » :
بيت « 2 »
در كنده فكند شاه سيمين تن را * زين غصه جگر خون شده « 6 » مرد و زن را
در كنده روا مدار شاها پس ازين * پايى كه دو شاخه بوده صد گردن را
دوم پيكانى كه دو شاخ سازند . شاعر گويد :
بيت
پيش پيكان دو شاخهاش از براى سجده را * شير چون شاخ گوزنان پشت « 7 » را كردى دو تاه
دله
- [ بكسر دال و فتح لام ] دل باشد باضافهء هاء . مثالش منوچهرى گويد :
شعر « 8 »
خسرو تنهء ملكست او چون دلهء ملك * ملكت چو قران او چو معانى قرانست
دژبيه
- [ بضم دال و سكون زاى فارسى و ياى حطى و كسر باى تازى ] چيزى باشد كه بطريق مهره در گوشت و پوست مردم پديد آيد و آن را دشپل نيز گويند بشين معجمه و باى فارسى . به وزن مقبل و به عربى غده خوانند بضم غين معجمه و فتح دال مشدده « 22 » .
دنب غزه
- [ بضم دال و كسر با و فتح غين و زاى معجمتين استخوان بن دم اسب و غيره را گويند و به عربى عسيب خوانند به عين و سين مهملتين . به وزن طبيب مثالش سراج الدين راجى « 9 » گويد :
هامش
( 1 ) « س » : طبيبى .
( 2 ) كلمه از « ن » است .
( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) كلمه از « ب » است
( 5 ) « الف » : گوئيد .
( 6 ) « الف » : شده را .
( 7 ) « س » : پست .
( 8 ) كلمه در « س » نيست .
( 9 ) « ن » : شهاب الدين بلخى .
( 21 ) دستبنوى نيز به اين معنى است .
( 22 ) در برهان دژپه آمده است مخفف : دژپيه .