دسته
- [ به وزن شسته ] سنگ باشد .
دله
- [ بفتح دال و لام ] قاقم باشد و [ بتشديد لام ] نيز آيد « 1 » مثالش حكيم اسدى فرمايد :
بيت
زهر سويى اندازه در وى به جوش * بتان پرندين بر دله پوش
و گربه صحرائى را نيز گويند و اين از نسخهء ميرزا منقولست . استاد فرخى گويد :
شعر « 2 »
هميشه تا به صورت يوز ديگر باشد از آهو * هميشه تا به قوت شير برتر باشد از دله
و نيز نام زنى محتالهء مشهوره . مثالش هم او فرمايد « 21 » :
بيت « 3 »
ز بهر آنكه از بند تو چون هر دم « 4 » رها گردد * كنون دايم همى خواند كتاب حيلهء دله
و [ بتحفيف لام ] نيز به نظر رسيده . « 22 »
دسكره
- [ به وزن مسخره ] نام شهرى از عراق عجم . مثالش لبيبى گويد :
بيت
كاروانى همى از روم « 5 » سوى دسكره شد * آب پيش آمد و مردم همه بر قنطره شد
كذا فى الفرهنگ و بمعنى شهر مطلق نيز آورده و به اين بيت نزارى متمسك شده :
بيت
بكهپايه دارم يكى دسكره * كه بر دستكاريش باد آفرين
اما درين مثال اندك تأملى مىرود .
دينه
- يعنى دى روزى « 6 » « 23 » چنان كه شاعر گويد :
بيت
بچهء بط اگر چه دينه بود * آب درياش تا به سينه بود
و مهذب خراسانى نيز گويد :
بيت
روز دينه كه پنجشنبه بود * بامدادى نه مست و نه هشيار
هامش
( 1 ) « س » : آورده ؛ « ب » : آمده .
( 2 ) كلمه از « ن » است .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) « ب » : مردم .
( 5 ) در تاريخ ابو الفضل بيهقى : كاروانى همى از رى بسوى .
( 6 ) « س » : دين روزى .
( 21 ) يعنى : فرخى .
( 22 ) در برهان بمعنى جامهء پشمينه و خرقه و مرقع درويشان كه در آن پشمها آويخته باشد و ( با ثانى مشدد ) بمعنى مكر و حيله و عيار و ناراست و منافق و گردباد و بكسر اول بمعنى دل نيز آمده است .
( 23 ) اين لغت در برهان نيست .