تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 864

مساهمون:

ص٨٦٤
بيت
آن مى كه گرز دور بدارى « 1 » ز عكس آن * شنگرف سوده گردد مغز اندر استخوان

شف

- [ بفتح شين ] شب باشد . كذا فى - الادات .

شفشف

- [ بفتح شين اول و دوم و سكون فاء ] شفش مرقوم كه شاخ درخت باشد « 21 » .

شكوف

- همان شكاف مرقوم بمعنى رخنه كننده و شكافنده . مثالش حكيم اسدى فرمايد : بيت « 2 »
قلاديد در لشكر افتاده توف * از آن پهلوان حملهء صف شكوف

مع القاف

شرناق

- [ به راى مهمله و نون . به وزن اطلاق ] گوشت سرخ زايده باشد كه بر پلك چشم برآيد در نسخهء ميرزا . مثالش شاعر گويد : بيت « 2 »
بباد حمله ز گوشش برآورى پنبه * بنوك نيزه ز چشمش برون كنى شرناق
« 3 » و در كتب طبى پردهء پيه است كه در پلك بالا بهم رسد « 4 » و كحالان آن را بيرون آرند . « 22 »

شلتاق

- بمعنى خرخشه و جنگ باشد « 23 » . مثالش خواجوى كرمانى گويد « 5 » : [ بيت ]
نيمشب از خيمه بيرون آمد و از روى قهر * گفت خواجو جان بده گفتم كه شلتاق است اين

مع الكاف التازى

شارك

- [ بفتح راى مهمله ] مرغكى باشد كوچك خوش آواز و سياه . لبيبى گويد : بيت
الا تا درايند طوطى و شارك * الا تا سرايند قمرى و سارى
و امير خسرو نيز فرمايد : بيت
سبزه چو ديباچهء خود باز خواند * شارك بيچاره دهن باز ماند
و در تحفه گويد كه او را هزار دستان نيز گويند .

شلك

- [ بكسر شين و سكون لام ] گلى باشد سياه و چسبنده كه پاى مردم در آن بند شود « 24 » . مثالش حكيم رودكى گويد :
هامش
( 1 ) « س » : بدآرى . ( 2 ) كلمه از « ن » است . ( 3 ) تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) كلمه از « ب » است . ( 5 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 21 ) در برهانست كه بيخ درخت را نيز گويند . ( 22 ) در حاشيهء برهان بنقل از فرهنگ دزى كلمه عربى دانسته شده است . ( 23 ) برهان ندارد . ( 24 ) در برهانست كه بفتح اول زلورا گويند .