و در فرهنگ بمعنى تارى باشد « 21 » كه بر سازها بندند و ديگر نام قصبهايست كه در ما بين بسطام و دامغان واقعست . و مطلق رود بزرگ را نيز گويند .
شخود
- [ بخاى معجمه . به وزن حسود ] يعنى به ناخن مجروح كرد و كند . مثالش حكيم انورى گويد :
[ بيت ]
دلى كو به درد و محبت شخود * علاج پزشكان نداردش سود
شخيد
- [ بفتح شين و كسر خاء ] در نسخهء ميرزا بمعنى از جائى فرود افتاد باشد اما در ادات الفضلاء شخشيد به وزن بخشيد به اين معنى آمده و اين اصح است و شخشد يعنى فرو افتد و لغزد . مثال معنى اول ابو شكور گويد :
بيت « 1 »
گليمى كه خواهد ربودنش باد * ز گردن بشخشد هم از بامداد
و مثال معنى دوم ناصر خسرو گويد :
بيت « 1 »
قول فلان و فلان ترا نكند سود * گرت بشخشد قدم ز پايهء ايمان
شادروان مرواريد
- نام نوائى و لحنى از جملهء سى لحن باربد . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
چو شادروان مرواريد گفتى * لبش گفتى كه مرواريد صفته
و وجه تسميه در شين مع النون براى لغت شادروان مىآيد .
شجد
[ بفتح شين و جيم ] سرماى سخت باشد و چون كسى را سرما زند گويند شجيد و شجايد و شجيده شود .
شجايد
- [ به وزن برآيد ] يعنى سرما خورد و سرد شود . مثالش دقيقى فرمايد :
بيت
صورت خشمت ار ز هيبت خويش * ذرهاى را بدهر بنمايد
خاك دريا شود بسوزد آب * بفسرد آفتاب و بشجايد « 2 »
شغاد
- [ بغين معجمه ، به وزن نهاد ] نام برادر رستم و او را شگاد نيز گويند ، مثالش شيخ سعدى فرمايد :
بيت « 3 »
نه ز ستم چو پايان روزى بخورد * شغاد از نهادش برآورد گرد
شكوخيد
- [ بكسر خاى معجمه ] يعنى افتاد و لرزيد . « 22 » مثالش آغاجى گويد :
بيت « 1 »
چو از سركشى كرد هر سو نگاه * شكوخيد و افتاد بر خاك راه
هامش
( 1 ) « س » ندارد .
( 2 ) بجز « ب » : بشخايد .
( 3 ) كلمه از « ن » است .
( 21 ) برهان تار بم گويد ، مقابل تار زير .
( 22 ) در برهان بمعنى ترسيد و هيبت زده شد نيز هست .