و در فرهنگ بمعنى سداب نيز آمده و در يكى از نسخ بمعنى استخوان ماهى نيز باشد .
داس و دلوس
- اتباعند چون « خراب و يباب » و « و تار و مار » و معنى آن سفله و دون باشد . « 21 » مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
مقام دشمن او نيست جز خراب و يباب * صفات حاسد او نيست غير داس و دلوس
يباب « 1 »
- [ بفتح ياى حطى و بعد ازيا باى موحده ] به عربى خراب را گويند .
ديس
- [ بكسر دال ] بمعنى مانند باشد « 22 » .
مثال اين معنى شمس فخرى گويد :
بيت
جهان را اگر شه تو باشى يقين * شود در پناهت جهان خلد ديس
و حكيم فرخى نيز فرمايد :
بيت
يكى خانه كردست فرخارديس * كه بفزايد از ديدن او « 2 » روان
و دس
[ بفتح دال ] نيز به اين معنى آمده . مثالش حكيم عنصرى گويد :
بيت « 3 »
نه ديد و نبيند ترا هيچكس * گه رزم مثل و گه بزم دس
دمخنيوس
- [ بفتح دال و خاء و واو و كسر نون ] نام بازرگانى كه « 4 » عذرا را از منقلوس دزديد و آورد تا به آن رسته شد . مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
بيت « 3 »
دل دمخنيوس بشد ناشكيب * كه در كار عذرا چه سازد فريب
دبوس
- [ بفتح دال و ضم باى موحده ] اسافل شخص باشد « 23 » در نسخهء ميرزا و به اين بيت هفت پيكر متمسك شده :
[ بيت ]
گرد او گشته گرد مىافشاند * گه دم و گه دبوس مىجنباند
و بمعنى گرز نيز آمده مثالش حكيم فردوسى گويد :
بيت « 3 »
ز باد دبوس تو كوه بلند * شود خاك نعل سر افشان سمند
هامش
( 1 ) كلمه از « ب » و « غ » است .
( 2 ) بجز « ب » و « ن » : آن .
( 3 ) كلمه در « س » نيست .
( 4 ) « س » : بزرگانى .
( 21 ) در برهان معنى ضايع و ابتر و دور افكندنى نيز دارد .
( 22 ) در برهان است كه بهندى بمعنى روزست و ملك و ولايت را نيز گويند .
( 23 ) ظاهرا اين معنى بمناسبت معنى ديگر كلمه است كه گرز باشد .