و بمعنى چيزى را از چيزى برآوردن نيز آوردهاند و اين از لغات اضداد است .
سجيدن
- [ بجيم تازى و دال مهمله .
به وزن كشيدن ] سرما سخت شدن باشد .
سپهبدان
- جمع سپهبد كه گذشت و در فرهنگ نام يكى از نواهاى موسيقى نيز باشد .
مثال اين معنى منوچهرى گويد :
بيت
قمرى همى سرايد اشعار چون جرير * صلصل همى نوازد يك جاى بم و زير
چون مطربان زنند نوا پيش اردشير « 1 » * گه مهرگان خردك و گاهى سپهبدان
سرگزين
- [ بضم كاف فارسى ] آن بود كه كسان حاكم از گله گاو و گوسفند و اسب انتخاب كنند . مثالش سيد ذو الفقار شروانى گويد :
بيت « 2 »
اندر آن ميدان كه دشمن را براند چون گله * تيغ او از كلهء « 3 » بدخواه خواهد سرگزين
سپاهان
- نام شهرى معروف « 21 » . مثالش شيخ نظامى گويد :
شعر « 2 »
چو سيب رخ نهم در دست شاهان * سبد با زر برد سيب سپاهان
و نيز نام يكى از دوازده مقام باشد . مثالش مولوى معنوى گويد :
بيت
اى آشناى شاهان در پردهء سپاهان * بنواز جان ما را گر آشناى مائى
و « 4 » سپهان بحذف [ الف ] نيز آمده چنان كه استاد لامعى گويد :
بيت
خود پار شنيدى كه بارمينيه و روم * چون از سپهان « 5 » برد سپه خسرو ايران *
سنبيدن
- [ به وزن جنبيدن ] يعنى سوراخ كردن « 22 » .
سفتن
- سوراخ كردن « 23 » و در شرفنامه بمعنى تراويدن نيز آمده . مثال معنى اول حافظ شيراز گويد :
هامش
( 1 ) در ديوان : تخت اردشير .
( 2 ) « س » : ندارد .
( 3 ) ضمير او از « ب » است .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) « س » : شهان .
( 21 ) مراد اصفهان است شهرى بمركز ايران .
( 22 ) در برهان معنى در زير پاى آوردن نيز دارد .
( 23 ) در برهان معنى سوراخ شدن نيز دارد .