تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 760

مساهمون:

ص٧٦٠
هكل « 1 » را گويند و در صحرا نيز رويد و صحرائى را مىتوان خورد و آنهاى دگر را نمىتوان خورد كه سميتى دارد . و در تحفه آمده كه آن را بتازى كماة و بفرس اكارس و رجله و خايه‌ديس نيز گويند و بآذربايجان كلاه ديوان خوانند و از جاهاى نمناك رويد و از ديوار حمامها نيز رويد و مثل آلوى بزرگ باشد و لهذا خايه - ديس گويند چه ديس بمعنى مانند باشد يعنى خايه مانند . و در شرفنامه گويد كه شيرهء آن جلاى بصر دهد و آن را زماروغ نيز گويند و عوام چترمار گويند . مثالش استاد منجيك فرمايد در هجو : بيت « 2 »
ياد ندارى كه هر بهارى جدت * توبره برداشتى شدى بسماروغ
اما در رسالهء ابو حفص سغدى بمعنى خاك شوره آمده و به اين بيت عنصرى متمسك شده : بيت « 2 »
كجا من چشم دارم بر سخايت * گل و لاله نرويد از سماروغ
و در فرهنگ سماروخ نيز آمده كه بجاى غين خاء باشد .

سيغ

- [ به وزن تيغ ] بمعنى نغز و خوب باشد . مثالش حكيم عنصرى گويد : بيت « 2 »
بر فكن برقع از آن رخسار سيغ * تا برآيد آفتاب از زير ميغ
و صاحب فرهنگ منظومه نيز گويد : [ بيت ]
سيغ ، نغز و حكايتست ، سمر * سوك ، ماتم . سرشك ، آب نظر

سغ

- [ بفتح ] پوشش خانه را گويند و در شرفنامه « 4 » و نسخهء ميرزا چنين « 5 » آمده . اما آنچه به صحت پيوسته آنست كه سغ « 6 » بمعنى يك نوع عمارت دراز باشد كه به عربى ازج گويند « 21 » .

ساغ

- در فرهنگ بمعنى مرغى است شبيه بسار « 7 » . مولوى مثنوى گويد : شعر
از تو شد شاهين و باز چرغ و ساغ « 8 » و سار ما * وز تو آمد فخر و نام و ننگ ما و عار ما
هامش
( 1 ) « ب » : هيكل . ( 2 ) « س » ندارد . ( 3 ) « س » « الف » : بهارت . ( متن از « غ » و « ب » است ) . ( 4 ) « س » : سرفنامه . ( 5 ) « س » : جنين . ( 6 ) بجز « ب » : سيغ . ( 7 ) « س » : بسيار . ( 8 ) بجز « ب » : باز و ساغ ما . ( 21 ) در برهان معنى شاخ گاو نيز دارد ( ظاهرا مصحف شغ ، شخ - شاخ ) .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 760 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )