هكل « 1 » را گويند و در صحرا نيز رويد و صحرائى را مىتوان خورد و آنهاى دگر را نمىتوان خورد كه سميتى دارد . و در تحفه آمده كه آن را بتازى كماة و بفرس اكارس و رجله و خايهديس نيز گويند و بآذربايجان كلاه ديوان خوانند و از جاهاى نمناك رويد و از ديوار حمامها نيز رويد و مثل آلوى بزرگ باشد و لهذا خايه - ديس گويند چه ديس بمعنى مانند باشد يعنى خايه مانند . و در شرفنامه گويد كه شيرهء آن جلاى بصر دهد و آن را زماروغ نيز گويند و عوام چترمار گويند . مثالش استاد منجيك فرمايد در هجو :
بيت « 2 »
ياد ندارى كه هر بهارى جدت * توبره برداشتى شدى بسماروغ
اما در رسالهء ابو حفص سغدى بمعنى خاك شوره آمده و به اين بيت عنصرى متمسك شده :
بيت « 2 »
كجا من چشم دارم بر سخايت * گل و لاله نرويد از سماروغ
و در فرهنگ سماروخ نيز آمده كه بجاى غين خاء باشد .
سيغ
- [ به وزن تيغ ] بمعنى نغز و خوب باشد . مثالش حكيم عنصرى گويد :
بيت « 2 »
بر فكن برقع از آن رخسار سيغ * تا برآيد آفتاب از زير ميغ
و صاحب فرهنگ منظومه نيز گويد :
[ بيت ]
سيغ ، نغز و حكايتست ، سمر * سوك ، ماتم . سرشك ، آب نظر
سغ
- [ بفتح ] پوشش خانه را گويند و در شرفنامه « 4 » و نسخهء ميرزا چنين « 5 » آمده . اما آنچه به صحت پيوسته آنست كه سغ « 6 » بمعنى يك نوع عمارت دراز باشد كه به عربى ازج گويند « 21 » .
ساغ
- در فرهنگ بمعنى مرغى است شبيه بسار « 7 » . مولوى مثنوى گويد :
شعر
از تو شد شاهين و باز چرغ و ساغ « 8 » و سار ما * وز تو آمد فخر و نام و ننگ ما و عار ما
هامش
( 1 ) « ب » : هيكل .
( 2 ) « س » ندارد .
( 3 ) « س » « الف » : بهارت . ( متن از « غ » و « ب » است ) .
( 4 ) « س » : سرفنامه .
( 5 ) « س » : جنين .
( 6 ) بجز « ب » : سيغ .
( 7 ) « س » : بسيار .
( 8 ) بجز « ب » : باز و ساغ ما .
( 21 ) در برهان معنى شاخ گاو نيز دارد ( ظاهرا مصحف شغ ، شخ - شاخ ) .