تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 756

مساهمون:

ص٧٥٦
آنچه بعضى از محترفه چون صحاف و صندوق ساز و كفشگر و امثال ايشان به كار برند و چيزها را بدان چسبانند و به عربى ثرط گويند [ بثاى مثلثه و طاى حطى به وزن شرط ] . مثالش حكيم سنائى فرمايد : [ بيت ]
كز دو بال سريش كرده نشد * هيچ طرار جعفر طيار
و بمعنى آنچه نجاران و كمانگران به كار برند و سريشم نيز گويند هم مىآيد چنان كه « 1 » به اين معنى منصور شيرازى گويد : بيت « 2 »
پى كمان ترا خون دشمنست سريش * نى سهام ترا از دل عدوست وژنگ

سخش

- [ بفتح سين و سكون خاء ] چيزى كهنه باشد مثل جامه و پوستين . مثالش شمس فخرى گويد : شعر
بجايى رسيدست حال عدوش * كه پيشش به از شرب مصريست سخش
شرب بفتح شين و سكون راى مهمله به عربى كتان تنك را گويند « 21 » .

سرجوش

- شوربائى كه در اول جوش از ديگ بردارند « 22 » . مثالش شيخ نظامى گويد : بيت « 2 »
ز هر طعمه كه طعم « 3 » نوش دارد * حلاوت بيشتر سرجوش دارد

سفته گوش

- يعنى فرمان بردار و پذيرا « 4 » و مطيع « 23 » . مثالش اقبالنامه : بيت
دو كس ايمنند از تو هنگام جوش * يكى نرم گردن دگر « 5 » سفته گوش

سرپاش

- همان سرپاس مرقوم .

سرمش

- زرد آلوى خاص كه خشك شده باشد .

ستيهش

- [ بفتح سين و كسر تاء و هاء ] بمعنى لجاج و ستيزندگى باشد . مثالش ابو الخطير منجم فرمايد : بيت « 2 »
از ستيهش اگر ترا بهرست * شكرت در مذاق جان زهرست
هامش
( 1 ) اصل : چنانچه . ( 2 ) « س » ندارد . ( 3 ) « س » : طعمى . ( 4 ) « س » : پذير ؛ « الف » ندارد . ( متن از « ب » است ) . ( 5 ) بجز « س » يكى . ( 21 ) در برهان است كه شخش نيز به اين معنى است . ( 22 ) در برهان معنى زبده و خلاصهء هر چيز نيز دارد . ( 23 ) در برهان بمعنى كسى كه گوش او سوراخ باشد و غلام نيز هست .