نيز آمده و كنارنگ كه بعد ازين مىآيد بمعنى مرزبان و حاكم ، مركبست از كنا كه بمعنى مرز و زمين است و رنگ كه بمعنى والى و حاكم باشد « 21 » .
روينگ
- [ بياى حطى به وزن قولنج ] رويناس باشد و رودنگ « 22 » نيز گويند .
رشگ
- غيرت و حسد باشد « 1 » . مثالش شيخ سعدى فرمايد :
[ بيت ]
رشگم آيد كه كسى سير نگه در تو كند * باز گويم كه نه كس سير نخواهد بودن
و بكسر راء تخم شپش باشد . مثالش سراج الدين راجى « 2 » گويد :
بيت
مخرج گند جهنم دهنش * محشر رشگ و شپش پيرهنش
و در نسخهء ميرزا بمعنى آنچه از جروح و قروح تراود . و ژوليدگى نيز آمده و در فرهنگ بمعنى راست ايستاده و شخص بزرگ ريش نيز آمده . و بضم راء بمعنى عقرب آورده و متمسك به اين عبارت حيوة الحيوان شده كه : « الرشك بضم الراء بالفارسية اسم للعقرب » . « 23 »
مع اللام
ريغال
- [ بغين معجمه . به وزن قيفال ] قدح باشد . « 24 » مثالش رودكى گويد :
بيت
شكفت لاله توريغال بشكفان كه همى * بدور لاله به كف برنهاده به ريغال
رنجال
- [ بفتح راء و سكون نون با جيم تازى ] بمعنى طعام باشد كذا فى المؤيد .
هامش
( 1 ) از اينجا تا پايان شعر بعد را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) « ن » : استاد ابو الخطير .
( 21 ) در برهان بمعنى عيب و عار . و محنت و آزار و رنج و زور و قوت و توانائى و روح و جان و مال و زر و اسباب و مثل و مانند و نظير و رستن و روييدن ، چه خود رنگ بمعنى خودرو . و رنگيدن بمعنى رستن است ، و لطافت و خوشى و خوشحالى و تندرستى و خون و رواج و رونق كار ، مايهء اندك و قليل و زر و سيم دزدى و قمار و حاصل قمار و بد و خال و نقطهء سياهى كه بر جائى گذارند و جلاجل دايره و شيرين كارى يعنى مصدر فعل خوب شدن نيز هست .
( 22 ) اين صورت در برهان نيست .
( 23 ) در برهان معنى غيور و عجب و تكبر و بكسر اول معنى راست ايستاده و شخص ريش بزرگ نيز دارد و كلمه را بكاف تازى ضبط كرده است يعنى : رشك .
( 24 ) زيغال نيز به اين معنى است .