شعر
در دل او آن نصيحت كار كرد * ترك آفند يدن و پيكار كرد
ابدستان
- ابريق و آفتابه و مطهره « 21 » باشد . مثالش حكيم خاقانى فرمايد :
شعر
نعيم پاك بستاند چو گرد آلوده بسپارد * نه شرم از آبدست آيد نه ننگ از آبدستانش
آبدستدان نيز گويند .
اندوختن
- يعنى گرد كردن و جمع آوردن .
اشنان
- « 1 » [ بضم همزه ] گياهيست مشهور كه رخت به آن شويند و اشنه نيز گويند « 2 » . مثالش اثير الدين اخسيكتى گويد :
شعر
اشنانش بر نكرده سر از بادبان خاك * كز شعلهء سموم شدى در زمان شخار « 22 »
ايذون
- [ بذال معجمه به وزن بيرون « 3 » ] در نسخهء وفايى بمعنى اكنون باشد و در تحفه و رسالهء ميرزا بمعنى چنين باشد و از اشعار استادان نيز اين معنى ظاهر مىشود چنان كه حكيم فردوسى گويد :
شعر
ور ايذون كه اسبم نيامد پديد * سران را بسى سر بخواهم بريد
و شيخ سعدى نيز مناسب « 4 » اين معنى فرمايد « 5 » :
شعر
ور ايذون كه دشوارت آيد « 6 » سخن * دگر آنچه « 7 » دشوار باشد « 8 » مكن
« 9 » و در فرهنگ ايذون [ بفتح همزه ] بمعنى اكنون و بكسر همزه بمعنى اينچنين و بمعنى اينجا نيز آورده و انذون را بمعنى آنجا . و صاحب فرهنگ منظومه نيز بمعنى چنين و چنان آورده ايذون و انذون را و گفته :
شعر
مثل انذون ، چنان . چنين ، « 10 » ايذون * آگه ، آژير بودن از چه و چون
و بمعنى اينجا و آنجا مخصوص فرهنگ است .
آذون
- [ بذال معجمه به وزن قانون ] يعنى چنان . مثال هر دو لغت « 23 » را حكيم سنائى فرمايد :
شعر
تفكر كن يكى در خلقت شاهين و مرغابى * نگويى كز چه معنى راست اين ايذون و آن آذون
در چند نسخه چنين به نظر رسيده ، اما صاحب فرهنگ آنذون به وزن آزمون « 11 » آورده . مثال حكيم فرخى گويد « 12 » :
شعر
خواسته چونان دهد كه گويى بستد * روى گه ايذون كند ز شرم و گه آنذون
آن
- در نسخهء محمد هندوشاه بمعنى نمكى كه خوبان را باشد كه به زبان عبارت از آن نتوان كرد گويند آنى دارد . مثالش خواجه حافظ گويد :
شعر
شاهد آن نيست كه موئى و ميانى دارد * بندهء طلعت آن « 13 » باش كه آنى دارد
استردن
- [ بضم همزه و تاء ] يعنى محو كردن و تراشيدن و پاك ساختن . مولوى معنوى « 14 » گويد :
هامش
( 1 ) « س » : آشنان .
( 2 ) جملهء « و اشنه نيز گويند » از « ن » است .
( 3 ) « ب » : ميمون .
( 4 ) « ن » : مؤيد .
( 5 ) اين عبارت و بيت ما قبل آن از « س » افتاده است .
( 6 ) « ب » : آمد .
( 7 ) « ن » : هر چه .
( 8 ) « ب » : دشوارت آيد .
( 9 ) از اينجا تا پايان مطلب فقط در « س » هست .
( 10 ) در اصل : چنين بود .
( 11 ) « س » : از مو .
( 12 ) « س » : و حكيم فرخى نيز فرمايد .
( 13 ) « ب » : او .
( 14 ) كلمه در « س » نيست .
( 21 ) مطهره ، بفتح و كسر اول ظرفى كه بدان طهارت كنند .
( 22 ) شخار ، قليا كه در صابون پزى به كار است و بهترين آن آنست كه از اشنان سازند . نوشادر را نيز گويند . ( برهان ) .
( 23 ) يعنى : ايذون و آذون .