افرنديدن
- [ بفتح همزه و ضم و راى مهمله و كسر دال مهملهء اول ] زيب دادن و آراستن باشد .
افژوليدن
- [ بفتح همزه و ضم زاى فارسى و كسر لام ] برانگيختن باشد بجنگ و كار و غيرهما و تقاضا كردن و دور كردن - و بمعنى دور كردن گرد كه بر جامه و امثال آن نشيند نيز آمده و در فرهنگ بمعنى پريشان كردن باشد « 1 » .
فژوليدن [ بحذف همزه و كسر فاء ] مثله .
آزدن
- [ به زاى معجمه و دال مهمله به وزن آمدن ] رنگ كردن - و خلانيدن سوزن و امثال آن و ازدن بقصر و آزيدن و آژيدن هر دو به وزن باريدن درين لغتند .
ارمغان
- راه آورد باشد كه به عربى عراضة گويند . مثالش حكيم خاقانى گويد :
شعر
از سفر مىآيم و در راه صيد افكندهام * هست صيد چرب پهلو كار مغان آوردهام
اكسون
- [ بكسر همزه ] جامهء سياه كه ملوك و سلاطين جهت تفاخر پوشند . مثالش « 2 » ظهير الدين فاريابى گويد :
شعر
برسم خدمتى اندر پى جنيبت تو * فكنده دهر ز روز اطلس و ز شب اكسون
و در معيار جمالى جامهايست مثل دبيقى و حسين وفايى گويد كه نوعى از ديبا باشد .
الان
- [ بفتح همزه ] نام ولايتى است از تركستان زمين و بعضى گفتهاند نام شهريست .
مثالش شيخ نظامى فرمايد :
شعر
بگردا گرد خرگاه كيانى * فرو هشته نمدهاى الانى
[ 3 ] و در معجم البلدان « 4 » بتشديد لام آورده و گفته كه نام بلاد واسعهايست از جبال قبق و ملوك آن را كركنداخ « 5 » گويند بضم هر دو كاف و ميان مملكت الان و جبال قبق قلعهايست نام آن قلعهء باب الان بتشديد لام . مثالش حكيم « 6 » خاقانى گويد :
شعر
تف تيغ هنديش هندوستانى * على الروس در روس و الان نمايد
و نام كوهى نيز بود .
افسان
- مسن « 22 » باشد يعنى سنگى كه به آن كارد تيز كنند و آن را سان و فسان نيز گويند .
مثالش خاقانى فرمايد در تعريف پدرش :
شعر
رندهء مريخ رند چون شودش كند سير « 7 » * چرخ كند ساعتى از زحل افسان او
و آن را اوسان نيز گويند - و در فرهنگ اپسان نيز آمده بباى فارسى و « 8 » بمعنى افسانه و سرگذشت نيز آورده و به اين بيت حكيم قطران متمسك شده :
شعر
هزار و ده صفت از هفت خوان و روئين دژ « 9 » * فزون شنيدم و خواندم من از هزار افسان
آنان
- « 10 » يعنى آن كسان و اين جمع « آن » است و هر گاه مشار اليه حيوان باشد آنان گويند و اگر غير حيوان باشد آنها گويند . مثالش شيخ سعدى گويد :
هامش
( 1 ) عبارت بعد از نسخهء « د » ( تحرير اوسط ) است و نسخ ديگر ندارند .
( 2 ) اين كلمه در « س » نيست .
[ 3 ] « ن » بجاى عبارت بعد تا شاهد يكى از خاقانى آورده دارد : بمد الف « 21 » نيز آيد . خاقانى :
( 4 ) « س » : و در معجم .
( 5 ) « س » : - ر كنداج .
( 6 ) كلمهء حكيم در « ب » و كلمهء مثالش در « س » نيست .
( 7 ) « ب » :
رندهء مريخ شد چون شورش ؛ « ن » : زندهء مريخ زند چون سورش ؛ « س » ، رنده مرنح . .
( 8 ) « ب » : و در فرهنگ .
( 9 ) « ب » : هفت خون و روئين دژ ؛ « س » : هفت خوان روئين دژ ( بدون واو عطف ) .
( 10 ) اين لغت فقط در « س » هست .
( 21 ) يعنى : آلان .
( 22 ) بكسر ميم و فتح سين و نون مشدد .