تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
شعر
از جا نبرد چيزى آن را كه تو جا دادى * غم نسترد آن دل را كان را زغم استردى

انگبين

« 1 » - شهد باشد كه عسل گويند به عربى . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت
شكر خنده‌اى انگبين مىفروخت * كه دلها ز شيرينيش مىبسوخت

افروختن

- يعنى روشن شدن و كردن ، لازم و متعدى هر دو آيد ، و اوروختن نيز گويند .

افغان

- فرياد و زارى و نيز قبيلهء معروف كه در حوالى قندهار باشد . مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد : شعر
برآورد افغان كه سلطان بمرد « 2 » * جهان ماند و خوى پسنديده برد
مثال معنى دوم امير خسرو گويد : شعر
نه از بز كمترست انسان و عارف كمتر از افغان * ببين در شانهء تا خود چه‌ها مىبيند افغانش

آژن

« 3 » - [ به زاى فارسى . به وزن دادن ] يعنى خلانندهء تير و سوزن و غيرهما مطلقا . مثالش سيد ذو الفقار شيروانى گويد : شعر
كشف كردار هر كو در كشد از « 4 » طوق امرت سر * بسان خار پشتش كرد شست چرخ تير آژن
و بمعنى امر به اين معنى نيز آمده .

اوژن

- [ به وزن جوشن ] يعنى اندازنده و افكننده « 5 » . مثالش منوچهرى گويد : شعر
بدرگاه سپه سالار مشرق * سوار نيزه باز خنجر اوژن
و بمعنى امر بافكندن نيز آمده چنان كه « 6 » نزارى قهستانى گويد : شعر
دشمن اوژن ، دوست پرور ، ملك گير و مال بخش * شاد باش و عيش‌ران و جام نوش و كامياب

افسون

- سحرست و حيله . مثال معنى اول را حكيم انورى فرمايد : شعر
از نهيب معدهء او هر شبى تا بامداد * اهل شهر و روستا بر نان همى افسون كنند
و بمعنى دوم صاحب گلشن گويد : بيت
همه افسانه و افسون و بندست * بجان خواجه كه اينها ريشخندست

اوسون

- نيز گويند .

آذين

- [ بكسر ذال ] معجمه آرايشى « 7 » باشد كه در شهرها بهنگام عيش كنند « 8 » و خوازه نيز گويند . مثالش سوزنى گويد : شعر
بر گل و نسرين ز عنبر بندد آذين اى عجب * وانگهى نظاره گرداند بر آن آذين مرا

آژنديدن

- [ به زاى فارسى . به وزن آفنديدن ] گل در ميان دو خشت آگندن .

اندهان

- [ بفتح همزه و ضم دال ] جمع‌انده باشد . چنان كه « 9 » جانور را جانوران و مردم را مردمان گويند . مثالش « 10 » شاعر گويد : شعر
روزى « 11 » سه چار انده او داشت هر كسى * آن سوز بر طرف شد و آن اندهان نماند

آژيريدن

- [ بمد الف و كسر زاى فارسى و راء ] هشيار « 12 » كردن باشد .
هامش
( 1 ) اين لغت با معنى و شاهد فقط در « س » هست . ( 2 ) « س » : بميرد . ( 3 ) « س » « ن » : اژن . ( 4 ) « س » : ار . ( 5 ) « س » « ن » . افكنده . ( 6 ) اصل : چنانچه . ( 7 ) « ب » « س » : آرايش ( متن از « ن » است ) . ( 8 ) « س » : باشد . ( 9 ) « س » « ن » : چنانچه . ( 10 ) كلمه در « س » نيست . ( 11 ) « س » : روزى . ( 12 ) « س » : هسيار .