شعر
از جا نبرد چيزى آن را كه تو جا دادى * غم نسترد آن دل را كان را زغم استردى
انگبين
« 1 » - شهد باشد كه عسل گويند به عربى .
مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
شكر خندهاى انگبين مىفروخت * كه دلها ز شيرينيش مىبسوخت
افروختن
- يعنى روشن شدن و كردن ، لازم و متعدى هر دو آيد ، و اوروختن نيز گويند .
افغان
- فرياد و زارى و نيز قبيلهء معروف كه در حوالى قندهار باشد . مثال معنى اول شيخ سعدى فرمايد :
شعر
برآورد افغان كه سلطان بمرد « 2 » * جهان ماند و خوى پسنديده برد
مثال معنى دوم امير خسرو گويد :
شعر
نه از بز كمترست انسان و عارف كمتر از افغان * ببين در شانهء تا خود چهها مىبيند افغانش
آژن
« 3 » - [ به زاى فارسى . به وزن دادن ] يعنى خلانندهء تير و سوزن و غيرهما مطلقا . مثالش سيد ذو الفقار شيروانى گويد :
شعر
كشف كردار هر كو در كشد از « 4 » طوق امرت سر * بسان خار پشتش كرد شست چرخ تير آژن
و بمعنى امر به اين معنى نيز آمده .
اوژن
- [ به وزن جوشن ] يعنى اندازنده و افكننده « 5 » . مثالش منوچهرى گويد :
شعر
بدرگاه سپه سالار مشرق * سوار نيزه باز خنجر اوژن
و بمعنى امر بافكندن نيز آمده چنان كه « 6 » نزارى قهستانى گويد :
شعر
دشمن اوژن ، دوست پرور ، ملك گير و مال بخش * شاد باش و عيشران و جام نوش و كامياب
افسون
- سحرست و حيله . مثال معنى اول را حكيم انورى فرمايد :
شعر
از نهيب معدهء او هر شبى تا بامداد * اهل شهر و روستا بر نان همى افسون كنند
و بمعنى دوم صاحب گلشن گويد :
بيت
همه افسانه و افسون و بندست * بجان خواجه كه اينها ريشخندست
اوسون
- نيز گويند .
آذين
- [ بكسر ذال ] معجمه آرايشى « 7 » باشد كه در شهرها بهنگام عيش كنند « 8 » و خوازه نيز گويند .
مثالش سوزنى گويد :
شعر
بر گل و نسرين ز عنبر بندد آذين اى عجب * وانگهى نظاره گرداند بر آن آذين مرا
آژنديدن
- [ به زاى فارسى . به وزن آفنديدن ] گل در ميان دو خشت آگندن .
اندهان
- [ بفتح همزه و ضم دال ] جمعانده باشد . چنان كه « 9 » جانور را جانوران و مردم را مردمان گويند . مثالش « 10 » شاعر گويد :
شعر
روزى « 11 » سه چار انده او داشت هر كسى * آن سوز بر طرف شد و آن اندهان نماند
آژيريدن
- [ بمد الف و كسر زاى فارسى و راء ] هشيار « 12 » كردن باشد .
هامش
( 1 ) اين لغت با معنى و شاهد فقط در « س » هست .
( 2 ) « س » : بميرد .
( 3 ) « س » « ن » : اژن .
( 4 ) « س » :
ار .
( 5 ) « س » « ن » . افكنده .
( 6 ) اصل : چنانچه .
( 7 ) « ب » « س » : آرايش ( متن از « ن » است ) .
( 8 ) « س » :
باشد .
( 9 ) « س » « ن » : چنانچه .
( 10 ) كلمه در « س » نيست .
( 11 ) « س » : روزى .
( 12 ) « س » : هسيار .