تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
شعر
كاش آنان كه عيب من گفتند * رويت اى دلستان بديدندى
تا بجاى ترنج در نظرت * بيگمان دستها بريدندى

اديان

- « 1 » [ بفتح همزه ] در فرهنگ چهار پاى رونده باشد و اديون نيز آورده به وزن مغبون و شمس فخرى بكسر همزه آورده همين لغت اول را « 21 » و بس .

افشون

- [ بفاء و شين معجمه . به وزن گردون ] پنجه مانائى كه از چوب سازند و به آن خرمن بباد دهند تا كاه از دانه جدا شود .

انجوخيدن

- [ بفتح همزه و دال و سكون نوج و ضم جيم ] درهم كشيده شدن پوست روى و بدن . انجخيدن و انجوغيدن نيز آمده

اشكوخيدن

- [ بشين و خاى معجمتين به وزن انجوخيدن ] يعنى لغزيدن و بكسر همزه نيز به نظر رسيده .

اميان

- [ بفتح همزه و سكون ميم ] همان اميا كه گذشت . يعنى كيسه و هميان نيز گويند مثال شاعر گويد : شعر
از تمناى خاك آن حضرت * خاك گشتست اديم اميانها

انجين

- [ بجيم فارسى ، به وزن رنگين ] يعنى ريزه ريزه كننده . مثالش ابن يمين گويد : شعر
دايم آتش بود تنور آشوب * اگره انجينش اين بود پيوست

افراشتن و افراختن

- هر دو بمعنى بلند كردن باشد . مثالش شيخ « 2 » سعدى گويد : شعر
چه مىخواهى از طارم افراشتن * همينت بس از بهر بگذاشتن
اوراشتن نيز گويند . افرازيدن هم آمده .

آگن

- [ بكاف فارسى . به وزن دادن ] امر است به آگندن يعنى پر كن . مثالش ناصر خسرو گويد : شعر
خرى آموختت آن‌كس كه بفرمودت * كه هميشه شكم و معده همىآگن
و بمعنى آنچه جوف جامه و غيره به آن پر كنند نيز آمده چنان كه او هم گويد : شعر
چون راست بود و خوب بماند سخن « 3 » * در خوب جامه خوب شود « 4 » آگنش
و بمعنى پر كننده نيز آمده كه اسم فاعل باشد .

آمون

- [ به وزن هامون ] رودى كه بر كنار خوارزم گذرد و آن را آموى نيز گويند مثالش شاعر گويد : شعر
آن رود كه خوشترست از آمون * بىشبهه كه هست رود سيحون
و در اصل آمون نام قصبچه ايست بر كنار آن رود كه آن رود به آن منسوبست .

ارغوان

- گليست معروف و معرب آن ارجوان است [ بضم همزه و جيم ] . مثالش مولانا اميدى گويد : شعر
نچكد « 5 » قطرهء خون كايدش از دست برون * ارغوان را نه باندام گشادند اكحل « 22 »

انباردن و انباشتن

- [ اول « 23 » به سكون راى مهمله و فتح دال و دوم « 24 » به سكون شين
هامش
( 1 ) اين لغت تنها در « س » هست . ( 2 ) « س » : سح . ( 3 ) اصل : خوب : نمايد ( متن از ديوانست ) . ( 4 ) اصل : بود . ( متن از ديوانست ) . ( 5 ) « ب » : بچكد ؛ « س » نچلد . ( 21 ) يعنى : اديان را . ( 22 ) اكحل ، رگى است در بازو . ( 23 ) يعنى لغت اول كه انباردن باشد . ( 24 ) يعنى لغت دوم كه انباشتن باشد .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 84 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )