شعر
كاش آنان كه عيب من گفتند * رويت اى دلستان بديدندى
تا بجاى ترنج در نظرت * بيگمان دستها بريدندى
اديان
- « 1 » [ بفتح همزه ] در فرهنگ چهار پاى رونده باشد و اديون نيز آورده به وزن مغبون و شمس فخرى بكسر همزه آورده همين لغت اول را « 21 » و بس .
افشون
- [ بفاء و شين معجمه . به وزن گردون ] پنجه مانائى كه از چوب سازند و به آن خرمن بباد دهند تا كاه از دانه جدا شود .
انجوخيدن
- [ بفتح همزه و دال و سكون نوج و ضم جيم ] درهم كشيده شدن پوست روى و بدن . انجخيدن و انجوغيدن نيز آمده
اشكوخيدن
- [ بشين و خاى معجمتين به وزن انجوخيدن ] يعنى لغزيدن و بكسر همزه نيز به نظر رسيده .
اميان
- [ بفتح همزه و سكون ميم ] همان اميا كه گذشت . يعنى كيسه و هميان نيز گويند مثال شاعر گويد :
شعر
از تمناى خاك آن حضرت * خاك گشتست اديم اميانها
انجين
- [ بجيم فارسى ، به وزن رنگين ] يعنى ريزه ريزه كننده . مثالش ابن يمين گويد :
شعر
دايم آتش بود تنور آشوب * اگره انجينش اين بود پيوست
افراشتن و افراختن
- هر دو بمعنى بلند كردن باشد . مثالش شيخ « 2 » سعدى گويد :
شعر
چه مىخواهى از طارم افراشتن * همينت بس از بهر بگذاشتن
اوراشتن نيز گويند . افرازيدن هم آمده .
آگن
- [ بكاف فارسى . به وزن دادن ] امر است به آگندن يعنى پر كن . مثالش ناصر خسرو گويد :
شعر
خرى آموختت آنكس كه بفرمودت * كه هميشه شكم و معده همىآگن
و بمعنى آنچه جوف جامه و غيره به آن پر كنند نيز آمده چنان كه او هم گويد :
شعر
چون راست بود و خوب بماند سخن « 3 » * در خوب جامه خوب شود « 4 » آگنش
و بمعنى پر كننده نيز آمده كه اسم فاعل باشد .
آمون
- [ به وزن هامون ] رودى كه بر كنار خوارزم گذرد و آن را آموى نيز گويند مثالش شاعر گويد :
شعر
آن رود كه خوشترست از آمون * بىشبهه كه هست رود سيحون
و در اصل آمون نام قصبچه ايست بر كنار آن رود كه آن رود به آن منسوبست .
ارغوان
- گليست معروف و معرب آن ارجوان است [ بضم همزه و جيم ] . مثالش مولانا اميدى گويد :
شعر
نچكد « 5 » قطرهء خون كايدش از دست برون * ارغوان را نه باندام گشادند اكحل « 22 »
انباردن و انباشتن
- [ اول « 23 » به سكون راى مهمله و فتح دال و دوم « 24 » به سكون شين
هامش
( 1 ) اين لغت تنها در « س » هست .
( 2 ) « س » : سح .
( 3 ) اصل : خوب : نمايد ( متن از ديوانست ) .
( 4 ) اصل : بود .
( متن از ديوانست ) .
( 5 ) « ب » : بچكد ؛ « س » نچلد .
( 21 ) يعنى : اديان را .
( 22 ) اكحل ، رگى است در بازو .
( 23 ) يعنى لغت اول كه انباردن باشد .
( 24 ) يعنى لغت دوم كه انباشتن باشد .