خلاق المعانى فرمايد :
شعر
تا درين شهر آمدم از بس اوام * من رهى بفروختم كاشانه را « 1 »
و ابام نيز گويند .
اندام
- كارى آراسته و بنظام باشد چنان كه گويند اين كار باندامست . و بدن را نيز گويند .
مثال اين معنى شيخ سعدى فرمايد :
شعر
اندام تو خود حرير چين است * ديگر چكنى قباى اطلس
و بمعنى نظام و آراستگى - و عضو نيز به نظر رسيده در « 2 » بعضى از نسخ . مؤيد اين هر دو معنى حكيم سوزنى گويد :
شعر
چون سخن در نظر از لطف تو اندام گرفت * بعدم باز رود خصم تو اندام اندام
و در فرهنگ بمعنى ادب و روش - و بمعنى فضاى خانه نيز آورده . مثال ادب جمال الدين عبد الرزاق فرمايد :
شعر
سر كو نه باندام كند بندگى تو * آرند بدان سر سه طلاقى بشش اندام « 21 »
استم
- [ بكسر همزه ] جور باشد و [ بحذف همزه « 22 » ] نيز گويند . مثالش منوچهرى فرمايد :
شعر
آخر ديرى نماند استم استمگران * زانكه جهان آفرين دوست ندارد ستم
اهرم
- [ به وزن مرهم ] در فرهنگ بمعنى چوبى سرگرد « 3 » كه ديگ هريسه بدان برهم زنند آمده . مثالش شاعر گويد :
شعر
اى يار هريسه پز « 4 » مح غم خود * انديشه نمىكنى ز بيش و كم خود
خواهم كه تو شب خواب كنى من تا روز * بر ديگ هريسهات زنم اهرم خود
آزرم
- عدل و انصاف و حيا و نگاهداشت و نرمى « 5 » بود . مثال عدل و انصاف شيخ نظامى فرمايد :
بيت
كاى ملك آزرم تو كم ديدهام * از تو همه ساله « 6 » ستم ديدهام
مثال حيا خسرو گويد :
شعر
چو بازار تمنا گرمتر گشت * دلم ز انديشه بىآزرمتر گشت
مثال نگاهداشت شيخ نظامى فرمايد :
شعر
صواب آنچنان شد كه آرم شتاب * كه آزرم دشمن نباشد صواب
و در فرهنگ بمعنى راحت و سلامت آورده و « 7 » مثالش اين بيت شيخ نظامى آورده :
دو كس را روزگار آزرم داده است * يكى كو مرد و ديگر كو نزاده است
و نام دختر پرويز كه آزرمىدخت نيز گويند مثالش به اين معنى « 8 » فردوسى گويد :
شعر
يكى دخترى بود آزرم نام * ز تاج بزرگان شد او شاد كام
هامش
( 1 ) « الف » « س » : كاشانهء .
( 2 ) « س » « ن » : و در .
( 3 ) ب : سركژ .
( 4 ) « الف » : بر هريسه .
( 5 ) اين كلمه در « س » و « الف » نيست .
( 6 ) « الف » « س » : سال .
( 7 ) حرف واو از « الف » است .
( 8 ) در « الف » و « س » سه كلمهء اخير نيست .
( 21 ) در برهان قاطع معنى زيبا و زيبايى نيز بدان داده شده است .
( 22 ) يعنى : ستم .