همى بود بر تخت بر چار ماه * بپنجم شكست اندر آمد بگاه
و در بعضى نسخ بمعنى « 1 » حرمت باشد . مثالش حكيم انورى گويد :
شعر
اى بزرگى كه از « 2 » بلندى قدر * آسمان را نداشتى آزرم
و « 3 » مجدهمگر نيز گويد :
شعر
آزرم دارش ارچه بپيشت بود حقير * ارزان شمارش ارچه بنزدت بود گران « 21 »
ابراهام
« 4 » - [ بكسر ] و در فرهنگ نامى است پارسى باستانى و پراهام « 5 » نيز گويند و معرب آن ابراهيم است .
آذرم
- [ بمد الف و سكون ذال معجمه و فتح راى مهمله ] نمدزين باشد « 6 » و [ بدال مهمله « 22 » ] نيز آمده چنان كه شهاب الدوله شرف الملك گويد :
شعر
بخور عود من باشد درمنه * چنين باشد كسى كو را درم نه « 7 »
دو پهلوى من از خشكى بسودست * چنان اسبى كه او را « 8 » آدرم نه
و امير مختارى نيز گويد :
شعر
مرد را آكنده از گرد سواران چشم و گوش * اسب را « 9 » آغشته اندر خون مردان آدرم *
اما شمس فخرى گويد زينى باشد كه نمد زين آن دو نيم باشد و گفته :
شعر
زين اسب كتلچى شه را * ازمه و مهر بسته آذرمست
و بقصر « 23 » نيز آمده . مثالش حكيم اسدى فرمايد :
شعر
چنان با شنه حمله كرد ادهمش * كه در حمله خون خوى شد از اذرمش
شنه ، شيهه باشد .
اشتلم
- [ بضم همزه و تاء و لام ] ظلم و تعدى باشد . مثالش امير خسرو گويد :
شعر
چه پوپى بدنبال لشكر كشان * مباش اشتلم جوى « 10 » با سركشان « 24 »
الم
- [ بفتح همزه و ضم لام ] بمعنى ارزن باشد ، كذا فى الفرهنگ « 25 » .
استيم
- [ بسين مهمله و تاى قرشت به وزن تسليم ] آستين باشد . مثالش خسروى گويد « 11 » :
شعر
خيز و پيش آر از آن مى خوشبو * زود بگشاى خيگ « 12 » را استيم
و در نسخهء ابو حفص سغدى بمعنى « 13 » دهن ظروف آمده و به همين بيت متمسك شده و شمس فخرى مىگويد جراحتى است كه مندمل شده باشد و در ميان آن چرك مانده باشد « 26 » و در بعض نسخ اشتيم [ بشين معجمه ] بمعنى ريمى است كه در
هامش
( 1 ) اين كلمه فقط در « ب » هست .
( 2 ) « الف 2 » : در .
( 3 ) از اينجا تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) « س » : ابراهام .
( 5 ) « س » : براهام .
( 6 ) « الف » از اينجا در حاشيه است تا علامت ستاره منتهى به خط اصل متن كتاب .
( 7 ) اين بيت در « ب » نيست .
( 8 ) « ب » : آن را .
( 9 ) « س » و « الف » : اسبد .
( 10 ) « ب » : خوى .
( 11 ) « ب » « الف » « س » « ن » : خسروانى . ( متن از « الف 2 » است ) .
( 12 ) « س » : جنگ ، نسخ ديگر بجز « ن » : چنگ .
( 13 ) اين كلمه از « الف 2 » است .
( 21 ) در برهان قاطع معانى تاب و طاقت و رحم و شفقت و مهر و محبت و مردمى و آدميت و غم و اندوه و تبگى و سختى و الم و عدل و انصاف و يكدلى و ظاهر و آشكار و نحضب و قهر و خشم و تقصير و گناه و بخوارى و زارى گذاشتن ، مسلمان شدن نيز به كلمه داده شده است .
( 22 ) يعنى : آدرم .
( 23 ) يعنى : اذرم .
( 24 ) در برهان قاطع معنى تندى و غلبه و به زور چيزى گفتن نيز به كلمه داده شده است .
( 25 ) در برهان قاطع معنى فوج و گروه نيز دارد .
( 26 ) برهان در معنى اخير بكسر همزه گفته است .