تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
آن را به عربى شرى « 21 » گويند .

ابر

- [ بفتح ] معروف . و در مؤيد الفضلاء و شرف نامه بمعنى مرد « 1 » آمده و مثالش اين بيت شيخ نظامى آورده : شعر
از ان ابر عاصى چنان ريزم آب * كه نارد دگر دست در آفتاب

افگار

- [ بفتح همزه با كاف فارسى ] جراحت پشت چارپا كه از ثقل بار پيدا شده باشد . كذا فى التحفه . و در كلام اكابر بمعنى مطلق جراحت آمده و بمعنى آزرده « 2 » نيز آمده و در يكى از نسخ و در ترجمهء مصادر بمعنى زمن « 22 » شده و بر جاى مانده آورده . اوگار نيز به اين معنى است . رشيد وطواط فرمايد : شعر
هم بجان خسته هم بتن رنجور * هم به خون غرقه هم ز غم افگار

آزور

- [ به وزن ساطور ] حريص و صاحب آز باشد و اين لفظ مركبست همچو رنجور و گنجور . خلاق المعانى فرمايد : بيت
دهان تير چنان بازمانده از پى چيست * اگر نشد بجگر گوشهء عدوت آزور
و به وزن تاجور نيز آمده . مثالش حكيم اسدى گويد : شعر
به چيزى فريبد دل آزور * كه باشد نيازش بدان بيشتر
و « 3 » عميد لومكى نيز گويد : شعر
چو مرغ در قفس محنتم فرومانده * كه طوطيانه نوائى زدم ز آزورى

آهونبر

- [ به وزن صابونگر ] نقاب باشد كه نقب در زمين برد . مثالش شاعر گويد : شعر
بدل در فكندى چنان چاك را « 4 » * كه ميتين « 23 » آهو نبران خاك را « 5 »

آبخور

- چهار معنى دارد : اول نصيب و قسمت . مثالش خواجه حافظ فرمايد : شعر
در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت « 24 » روضهء دار السلام را
دوم مشربه باشد . رودكى گويد : شعر
سر فرو كردم ميان آبخور * از فرنج « 25 » منش تنگ « 6 » آمد مگر
و حكيم خاقانى نيز فرمايد : شعر
در غمت اى زود سير خون جگر مىخورم * تشنه بجز من كه ديد آبخورش آتشين
سوم بمعنى رود و جوى باشد كه مردمان و جانوران از آن آب خورند و بتازى عطن گويند چهارم اسم فاعل يعنى آب خورنده . مثال اين دو معنى لطيفى گويد : شعر
درين آبخور كس نشد آبخور * كه آخر بخاكش نشد ديده پر

آبيار

- شخصى را گويند كه مزروعات را آب دهد . مثالش خلاق المعانى گويد : شعر
تا كشت تخم مهر تو يكدم جدا نشد * از چشمه‌سار خون جگر آبيار چشم
هامش
( 1 ) « ن » : مرده . ( 2 ) « س » : آرده . ( متن از « ن » است ) . ( 3 ) از اين پس از « س » است . ( 4 ) « س » : چاك راه . ( متن از « ن » است . و در « الف 2 » آمد : بدل در خليدى چنان خاك را . ( 5 ) « س » : خاك راه . ( متن از « ن » است . ) ( 6 ) « ن » ، ننگ ، در لغت : نامه اسدى : خشم . ( 21 ) شرى ، مخملك ، دانه‌هاى سرخى كه بر بدن پديد آيد و خارد . ( 22 ) زمن [ بفتح زاء و كسر ميم ] ، بر جاى مانده . ( 23 ) ميتين تيشهء ، كلنگ . ( 24 ) يعنى : بر جاى فرو نهاد . ( 25 ) فرنج ، پيرامن دهان از بيرون سو .