آن را به عربى شرى « 21 » گويند .
ابر
- [ بفتح ] معروف . و در مؤيد الفضلاء و شرف نامه بمعنى مرد « 1 » آمده و مثالش اين بيت شيخ نظامى آورده :
شعر
از ان ابر عاصى چنان ريزم آب * كه نارد دگر دست در آفتاب
افگار
- [ بفتح همزه با كاف فارسى ] جراحت پشت چارپا كه از ثقل بار پيدا شده باشد . كذا فى التحفه . و در كلام اكابر بمعنى مطلق جراحت آمده و بمعنى آزرده « 2 » نيز آمده و در يكى از نسخ و در ترجمهء مصادر بمعنى زمن « 22 » شده و بر جاى مانده آورده . اوگار نيز به اين معنى است . رشيد وطواط فرمايد :
شعر
هم بجان خسته هم بتن رنجور * هم به خون غرقه هم ز غم افگار
آزور
- [ به وزن ساطور ] حريص و صاحب آز باشد و اين لفظ مركبست همچو رنجور و گنجور . خلاق المعانى فرمايد :
بيت
دهان تير چنان بازمانده از پى چيست * اگر نشد بجگر گوشهء عدوت آزور
و به وزن تاجور نيز آمده . مثالش حكيم اسدى گويد :
شعر
به چيزى فريبد دل آزور * كه باشد نيازش بدان بيشتر
و « 3 » عميد لومكى نيز گويد :
شعر
چو مرغ در قفس محنتم فرومانده * كه طوطيانه نوائى زدم ز آزورى
آهونبر
- [ به وزن صابونگر ] نقاب باشد كه نقب در زمين برد . مثالش شاعر گويد :
شعر
بدل در فكندى چنان چاك را « 4 » * كه ميتين « 23 » آهو نبران خاك را « 5 »
آبخور
- چهار معنى دارد : اول نصيب و قسمت . مثالش خواجه حافظ فرمايد :
شعر
در عيش نقد كوش كه چون آبخور نماند * آدم بهشت « 24 » روضهء دار السلام را
دوم مشربه باشد . رودكى گويد :
شعر
سر فرو كردم ميان آبخور * از فرنج « 25 » منش تنگ « 6 » آمد مگر
و حكيم خاقانى نيز فرمايد :
شعر
در غمت اى زود سير خون جگر مىخورم * تشنه بجز من كه ديد آبخورش آتشين
سوم بمعنى رود و جوى باشد كه مردمان و جانوران از آن آب خورند و بتازى عطن گويند چهارم اسم فاعل يعنى آب خورنده . مثال اين دو معنى لطيفى گويد :
شعر
درين آبخور كس نشد آبخور * كه آخر بخاكش نشد ديده پر
آبيار
- شخصى را گويند كه مزروعات را آب دهد . مثالش خلاق المعانى گويد :
شعر
تا كشت تخم مهر تو يكدم جدا نشد * از چشمهسار خون جگر آبيار چشم
هامش
( 1 ) « ن » : مرده .
( 2 ) « س » : آرده . ( متن از « ن » است ) .
( 3 ) از اين پس از « س » است .
( 4 ) « س » : چاك راه . ( متن از « ن » است . و در « الف 2 » آمد : بدل در خليدى چنان خاك را .
( 5 ) « س » : خاك راه . ( متن از « ن » است . )
( 6 ) « ن » ، ننگ ، در لغت : نامه اسدى : خشم .
( 21 ) شرى ، مخملك ، دانههاى سرخى كه بر بدن پديد آيد و خارد .
( 22 ) زمن [ بفتح زاء و كسر ميم ] ، بر جاى مانده .
( 23 ) ميتين تيشهء ، كلنگ .
( 24 ) يعنى : بر جاى فرو نهاد .
( 25 ) فرنج ، پيرامن دهان از بيرون سو .