تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
شعر
چون عاقبت كار فنا خواهد بود * انگار كه نيستى چو هستى خوش باش
و در نسخهء ميرزا بمعنى تصور نيز آمده « 1 » و [ بكسر همزه ] بمعنى نگارنده و نقش كننده آمده * چنان كه امير خسرو فرمايد : شعر
نصيحت كردن مردان بنامردان بدان ماند * كه بر آب روان صورت نگارد مردم انگارى
و بمعنى امر به اين معنى « 21 » نيز آمده .

افسر

- تاج باشد « 2 » .

افسار

- معروف . مثال هر دو لغت « 22 » حكيم سنائى فرمايد : شعر
بر افسر شاهان جهانم بودى فخر * گر پاردم مركبش افسار منستى .

اخگر

- آتش پاره‌ها كه به عربى جمره « 23 » گويند . مثالش خاقانى گويد : شعر
از در مشرق آتش افروزد * سوى هر روزن اخگر اندازد

اژدر

- همان اژدرهاى « 3 » مرقوم بمعنى اول مثالش سراج الدين راجى گويد « 4 » : شعر
ازين هفت‌سر اژدر عمر خوار * بپرهيزد آنكو بود هوشيار

ايمر

- [ به وزن بىمر ] گاو آهن باشد و اين لغت از شرفنامه منقولست . اما در سامى فى الاسامى

ايمذ

[ بذال معجمه ] بمعنى آن چوبى آمده كه بر گردن گاو نهند و آن را خيش نيز گويند و آن آهن كه بر آن چوب نصب كنند و زمين را به آن شكافند آهن ايمذ گويند و به عربى سنة گويند [ بكسر سين مهمله « 5 » و فتح نون مشدد ] .

اهمر

- [ به وزن افسر ] جانورى سگ مانند كه در عهد يكى از سلاطين سابقه پيدا شد و پيش از آن نبود و آن را شغال نيز گويند « 6 » و در يكى از نسخ به نظر رسيده كه در عهد سلجوقشاه پيدا شد .

اوبار

- [ بفتح همزه ] بمعنى چيزى كه بگلو فرو برند باشد « 7 » در شرفنامه . مثالش حكيم خاقانى گويد : شعر
آن روح دوزخ بار بين حور زبانى سار بين * بحر نهنگ او باربين آهنگ اعدا داشته
اما در مؤيد الفضلا مسطورست كه او بار بفتح خانه باشد و چيزى كه جانور زنده را فرو برد چون ماهى و زهر مهلك و آتش غالب و نيز امر باشد بفرو بردن و فرو افكندن و در ادات الفضلا همين بمعنى خانه آمده و بس .

آخور و آخر

- متبن و معلف دواب بود « 8 » و آن را آكنده نيز گويند به وزن پاينده مثالش خلاق المعانى گويد : شعر
نه كاه درو « 9 » نه جو نه سبزه * اين آخر او چه « 10 » جايگا هست
و در فرهنگ بمعنى استخوان زير گردن كه بتازى ترقوه گويند آورده و به اين بيت نزارى قهستانى متمسك شده :
هامش
( 1 ) عبارت تا علامت ستاره از « س » است . ( 2 ) « الف 2 » در حاشيه آورده : افسر تاج بود چنان كه شاعر گويد :سايهء حق جمال دينى و دين * زينت تخت و زيور افسر. ( 3 ) « ن » : اژدهاى . ( 4 ) « ن » : لبيبى فرمايد ؛ « ط » استاد لبيبى فرمايد . ( 5 ) كلمه از « الف 2 » است . ( 6 ) از اين پس از « س » تنهاست تا پايان مطلب . « الف 2 » در حاشيه افزوده : اكار [ به وزن چهار ] باغبان و زارع را گويند . ( 7 ) « الف 2 » افزوده در حاشيه : و بيو باريد بمعنى او باريد و آغاز چيزى در جائى . حكيم خاقانى گويد :دو گواهند در جلالت او * كلك دربار و تيغ عمر او بار. ( 8 ) كلمه از « ن » است . ( 9 ) « س » : در آن ( متن ؛ « زان » است ) . ( 10 ) « ن » : نه . ( 21 ) يعنى امر بنگاردن و نقش كردن . ( 22 ) يعنى : افسر ، تاج . و افسار ، لكام ، دهانه . ( 23 ) جمرة ، لخشه ، آتش مشتعل .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 39 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )