شعر
بزد بر آخر گردن چنانش * كه بگذشت از بغل آب روانش
اهر
- [ به وزن زهر ] نام موضعى است در آذربايجان . و در فرهنگ نام درختى است كه بار آن زبان گنجشگ باشد و زبان گنجشگ را تخم اهر گويند « 1 » . مثال معنى اول يكى از استادان در تاريخ شهادت خواجه شمس الدين صاحب ديوان گفته :
شعر
نظام عرصهء آفاق صاحب ديوان * محمد بن جوينى در يگانهء دهر
بسال ششصد و هفتاد و سه ز شعبان چار * بوقت عصر دوشنبه برود خانهء اهر
ز دست ظلم نه از روى اختيار بجبر * ز جام تيغ لبالب چشيد شربت زهر
آهار
- شوربائى كه بر جامه مالند تا صيقل بگيرد و آن نشاسته كه بر كاغذ مالند آن را نيز آهار گويند . مثالش استاد لامعى گويد :
شعر
الماس كرده چنگ را ، خوش كرده دل نيرنگ را * آهار داده سنگ را از كشتن شيران بدم
و در فرهنگ مسطورست كه آهار خورش باشد و چون خورش باعث قوت است آشى را كه بجامه و كاغذ مىمالند چون باعث تقويت است لهذا آهار مىگويند .
آبگير
- گوى باشد كه آب در آن ايستاده باشد و آن را آژير و ژى و آبدان نيز گويند .
عماره گويد :
شعر
باد بهارى بآبگير بر آمد * چون رخ من گشت آبگير پر از چين
و بمعنى ليفى كه جولاهان كار را به آن نم كنند نيز آمده « 2 » مثال اين معنى خاقانى گويد :
شعر
به دفهء جد و ما شوره و كلاوه و چرخ * بآبگير و بمشتوك و ميخكوب و طناب .
استوار
- چند معنى دارد ، اول محكم بود مثالش مسعود سعد گويد « 2 » :
شعر
طبع چو دريا فراخ ، راى چو گردون بلند * عزم چو شمشير تيز ، حزم چو كوه استوار
دوم امين را گويند . حكيم سنائى گويد :
شعر
اين نه شرط مؤمنى باشد كه در ايمان تو * حق همى خاين نمايد خاك و سرگين استوار
و فخر الدين گرگانى نيز گويد :
شعر
شه شاهان فرستاد استواران * ز هر سو هم پياده هم سواران
و استوار داشتن بمعنى باور داشتن نيز آمده .
مثالش شيخ سعدى گويد :
شعر
اى كه مىگوئى « 3 » خرد به يا روان * من بگويم گر تو دارى استوار « 4 »
آدمى را عقل بايد در بدن * ورنه جان در كالبد دارد حمار .
ايدر
- [ به وزن بىدر ] بمعنى اينجا باشد .
مثالش سيد حسن غزنوى فرمايد :
شعر
ناوردهاى برون چو منى در هزار سال * اينك تو ايدرى فلكا و من ايدرم
اشترخار
- خارى كه شتر آن را خورد و او را فربه كند .
اشكار
- [ بشين معجمه به وزن مقدار ] صيد باشد و شكار نيز گويند . مثالش حكيم فرخى گويد :
هامش
( 1 ) از اينجا تا پايان مطلب از « س » است . ( و اهر را در معنى اول امروز بفتح اول و دوم تلفظ كنند ) .
( 2 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است .
( 3 ) « ن » : مىپرسى .
( 4 ) اين شعر در كليات سعدى چنين است : هيچ مىدانى ( هيچ دانى تا ) خرد به ياروان - من بگويم گر بدارى استوار .