تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
و در نسخهء ميرزا بمعنى دردى كه ناگاه از مفاصل اعضاء برخيزد « 1 » آمده مثال اين معنى مسعود سعد گويد : نظم « 2 »
رويها تابان ز خشم اندامها پيچان ز بغض * گوئيا دارند باد لقوه و درد خله
« 3 » و بعضى گويند خله على الاطلاق بر هر وجعى كه در آن احساس به تيرك زدن مىشده باشد صادق مىآيد و بخصوص در اوجاع باطنى كه به همين صفت بود مستعمل است و بر قول و فعلى كه دل از آن آزرده شود و برنجد نيز اطلاق كنند گويند خلهء خاطر من است . مثال اين معنى سنائى گويد : بيت
آنكه « 4 » ترازاد مرد وانكه ز تو زاد رفت * نيست از ان جز خيال ، نيست ازين جز خله *
و نيز بمعنى آن چيز سر تيز آمده كه در جائى فرو برند چون درفش و جوال‌دوز و امثال آن . مثالش امير خسرو « 5 » گويد : بيت
آدميان را سخنى بس بود * گاو بود كش خله در پس بود

خله

- [ بضم خا و فتح لام مشدد ] خلم باشد ، يعنى آبى غليظ كه از بينى آيد « 21 » مثالش حكيم عسجدى گويد : بيت
چو آيد ز ان برون حمدان بدان ماند سر سرخش * كه از بينى سقلابى فرود آيد همى خله

خله

- [ بضم خا و فتح لام مخفف ] چوبى باشد كه كشتى به آن رانند . مثالش شمس فخرى گويد : شعر « 2 »
كشتى اهل فضل شود غرق بحر يأس * گر نه ز اهتمام « 6 » تو باشد و را خله
و حكيم فردوسى نيز « 2 » گويد : بيت « 2 »
خورش كرد و پوشش فراوان يله * بملاح و آن‌كس كه كردى خله

خلنده

- يعنى در اندرون رونده و مجروح كنند . مثالش حكيم لبيبى گويد : بيت
بود بر دل ز مژگان خلنده * گهى تير و گهى ناوك زننده
هامش
( 1 ) « س » و « الف » : برخيز . ( 2 ) كلمه از « ن » است . ( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) « الف » آن را . ( 5 ) « ن » : شاه ناصر خسرو . ( 6 ) « س » « ن » : گرنه اهتمام . ( 21 ) در برهان بمعنى گياهى كه طعمى شيرين دارد نيز هست .