گهى صحن هوا خرمگه اوست « 1 » * گهى در دامن كوهش مآبست
خفده
- [ به فاء و دال مهمله . به وزن رفته ] يعنى كج شده و خميده . مثالش ناصر خسرو گويد :
بيت
امروز همى ضعيف بينى * اين قامت خفتهء نزارم
خره
- [ بضم خاء و فتح راى مهملهء مشدد ] صداى خواب باشد « 21 » . مثالش هم او « 22 » گويد :
بيت
در جان تو چرخ سم همى ريزد * تو خفته و برگرفته خوش خره
خانگاه
- خانه كه در آن درويشان و صوفيه باشند و خانقاه معرب آنست . مثالش حكيم خاقانى گويد :
بيت
مرا گريز ز خانه بخانگاه بود * چو طفل كو بر مادر گريزد از بر باب
خوسه
- [ بضم خا و فتح سين مهمله ] آن صورت كه در كشتها و پاليزها سازند كه بهايم و سباع بگريزند . كذا فى المؤيد . و در فرهنگ خواسه [ باضافهء الف ] نيز به اين معنى آورده .
خلاشمه
- [ به لام و شين معجمه . به وزن نگاشته ] علتى است كه در ميان گلو و بينى از تخمه حاصل شود . مثالش استاد شهيد گويد :
بيت
آن كسى را كه دل بود « 2 » نالان * او علاج خلاشمه داند
خنبره
- [ بضم خا و سكون نون و فتح با و راى مهمله ] خمچه باشد يعنى خم كوچك . مثالش شيخ
هامش
( 1 ) در « الف » مصراع در حاشيه است به خط اصلى .
( 2 ) بجز « ن » و « ب » : بود دل .
( 21 ) در برهان بفتح اول و ثانى و اخفاى ها ، پهلوى هم چيده شده است و هجوم و ازدحام خلق كه از جايى بدشوارى گذرند و لاى آب و شراب و روغن و امثال آن و گل و لاى چسبنده ته حوض و جوى و لعل هر تخمى كه روغن آن را كشيده باشند و به اين معنى با تشديد ثانى و بفتح اول و ضم ثانى و اظهار هاء يا بضم اول و فتح ثانى و اخفاء هاء بمعنى نور باشد مطلقا و بمعنى حصه و بخش و علتى و مرضى كه موى را بريزاند و نام جانوركى كه هر چه بر زمين افتد بخورد و به عربى آن را ارضه گويند و مرضى كه گوشت لب و بينى را بتحليل برد و بضم اول و ثانى و اظهار هاء مخفف خروه كه خروس باشد و بمعنى جانوران وحشى نيز هست .
( 22 ) بمعنى : ناصر خسرو .