خشكنانه « 1 »
- [ بضم خاء ] نان بىنان خورش « 2 » باشد . در فرهنگ و مثالش اين بيت مولوى آورده :
بيت « 3 »
چون روز گردد مىدود از بهر كسب و بهر كد * تا خشكنانهء او شود از مشترى ترنانهاى
و « 4 » در كتب طبى خشكنانه نوعى از نانست كه آن را كاك گويند و به عربى كعك و خشكنانج گويند * .
خلمده « 5 »
- [ بفتح خا و دال مهمله و كسر لام ] بينى باشد كه خلم از آن برآيد و اكثر اوقات با رطوبت بود . سوزنى گويد :
بيت
كشيده قامت و گلروى و مشكبوى ويست * خلمده بينى و چخماخ و گنده فوز منم
كذا فى الفرهنگ ، اما چون خلم بضم خاء خلط بينى است يحتمل كه خلمده [ بضم خاء ] باشد .
خفيده
- [ بفتح خا و دال ] به وزن شنيده « 6 » خفه شده باشد در نسخهء وفائى و در ادات بمعنى عطسه زده باشد و [ به وزن بريده ] بمعنى سرفه كرده باشد « 21 » .
خارچينه
- [ به سكون راى مهمله و كسر جيم فارسى ] منقاش و آلت نيلك زدن باشد و نيلك آنست كه گوشت و پوست بسر دو انگشت گيرند چنان كه به درد آيد .
خاميازه
- آسا باشد كه خميازه و فازه نيز گويند . مثالش حكيم سوزنى فرمايد :
بيت
كس از آن جمله شادمانه نگشت « 7 » * به تب گرم و خاميازهء من
خرمگاه و خرمگه
- [ هر دو بضم خا و فتح راى مهملهء مشدد و مخفف كاف و فارسى ] يعنى خرگاه مثال اول حكيم خاقانى گويد :
بيت
تابش رخسار تو از راه چشم * كرد خرمگاه دل از ارغوان
و شمس جندى « 8 » نيز گويد :
بيت
از علو همتت فراش خرمگاه قدر * خيمهء قدر ترا بر اوج او « ادنى » زده « 22 »
مثال دوم عميد لويكى گويد :
هامش
( 1 ) « الف » « س » : خشكناز . ( متن از « ب » و « ن » است ) .
( 2 ) در « الف » دو كلمهء نان خورش در حاشيه است اولى الحاقى و دومى به خط اصلى .
( 3 ) كلمه در « س » نيست از « الف » است .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 5 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است .
( 6 ) دو كلمهء اخير از « ن » است .
( 7 ) كلمه را « الف » در حاشيه آورده است .
( 8 ) « س » : چندى .
( 21 ) در برهان معنى مشهور و شهرت يافته نيز دارد .
( 22 ) اشاره به آيهء :« ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى »( آيهء 8 از سورهء 53 النجم ) .