تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
بيت
خديو خردمند فرخ نژاد * كه شاخ اميدش برومند باد

خشنو

- خشنود را گويند « 1 » . مثالش « 2 » حكيم اسدى گويد : ( بيت )
شدم من باندرز من بگرويد * ز من پاك بدرود « 3 » و « 4 » خشنو شويد

خفتو

- [ بضم خاء قرشت « 5 » و سكون فاء ] كابوس باشد كه مردم را در خواب فرو گيرد .

خجاو

- [ بضم خاء ] بمعنى صدا باشد . مثالش سراج الدين راجى گويد : بيت
چو آمد خجاو در او را به گوش * ز بس هيبت از مغز او رفت هوش

خلو

- [ بضم خا و لام ] قسمى از آلو كه سياه باشد . « 21 » مثالش بسحاق اطعمه « 2 » گويد : بيت
در آش خلو كوفته ديدم كه بدعوى * برد آن گرو از ميوه كه بر هيأت به بست

خواو

- [ به وزن گاو ] بمعنى خواب باشد مثالش مولوى معنوى : ( بيت )
گر خرى ديوانه شد نك دم گاو * بر سرش چندان بزن كايد بخواو

خيرو

- خيرى را گويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت « 6 »
هميشه تا نباشد لاله چون گل * گل بابونه تا نبود چو خيرو
و فريد احول نيز گويد : بيت « 6 »
در باغ بخير و رخ خوب ار بنمائى * خيره شود از شرم رخت ديدهء خيرو
و در يكى از كتب طبى بمعنى خطمى باشد كذا فى الفرهنگ و در شرح سامى نيز به اين معنى آمده و گفته : « خير و نبت لزج يغسل به الرأس » .

خيو و خذو

- آب دهن را گويند . مثالش كمال اسمعيل فرمايد : بيت
با كف در پاش تو هر دم ز ننگ * ابر زند بر رخ دريا خيو

خبزدو

- [ بفتح خا و باى موحده « 7 » و سكون
هامش
( 1 ) « ب » مرخم خشنو باشد . ( 2 ) كلمه از « ب » است . ( 3 ) الف « س » : بدرود ؛ ( متن از « ن » است ) . ( 4 ) در « غ » بجاى اين مثال شعر ذيل از فردوسى آمده است :ز هستيش بايد كه خشنو شوى * ز گفتار بيكار يكسو شوى. اما ظاهرا كلمهء شاهد درين بيت خستو بمعنى معترف است و شعر چنين بايد بشد : بهستيش بايد كه خستو شوى . . . ( 5 ) كلمه از « ن » است . ( 6 ) كلمه در « س » نيست از « الف » است . ( 7 ) « س » « الف » : مؤيده . ( متن از « ب » است ) . ( 21 ) در برهان بمعنى نام كوهى بسيار بزرگ و بلند و شامخ نيز هست .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 471 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )